تا قاف با عشق

خانه بايگانی پست الکترونيک طراح قالب وبنوشت پرشين بلاگ


کتاب های زبان و ادبيات فارسی

آموزش جهاني در ايران

كتاب‏هاي درسي ( زبان و ادبيات فارسي )

کتاب های فارسی ابتدايی

کتاب های فارسی راه نمايي

سارا ناصرنصير

فرهنگ عمراني

نقطه . سر خط چشمهاش

غزلسرا

سارا شعر

دوشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٤

بقيه

بقيه‌ی مطلب را در taqafbaeshq2 و taqafbaeshq3 ملاحظه فرماييد.

¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط غلامرضا عمرانی

نظرات دوستان

یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤

سفر به خانه‌ی دوست ۱۰

به نام دوست

تا قاف با عشق     ( 10 )

ساعت 0620

چهارشنبه

10/11/ 1380

اي صبح شب نشينان جانم به طاقت آمد[i]            

از كدام سو بايد رفت؟ باز هم؟ اين جا سوي و سمت دارد؟ اين جا همه سو سوي دل است. همه سو مي‌توان رفت و هيچ سو نه. سوي بي سويي است و دلدار هنوز در پرده.

اين ديده‌ي تاريك من آخر روزي             از خاك قدم‌هاي تو پر نور شود؟[ii]

هنوز باورت نيست؟ يعني ممكن است؟ ممكن است تا اين جا خوابي بيش نبوده و ناگهان دستي از خواب برآردت كه هي!؟ چه سنگين دستي بايد باشد! چه سياه دستي! بگذار همين رويا باشد؛ بگذار بماند؛ بگذار تا هميشه به درازا بكشد.

شده است كه حامل گنجي گران‌مايه باشي و از خودت محافظت كني؟ شده است كه به ديداري، به ميعادي، به ميقاتي مي‌روي و ناگهان به صرافت اين بيفتي كه بايد خود را چونان گنجينه بپايي؟ تو ديگر آدم ديروز نيستي؛ امروز چه قدر بيش مي‌ارزي؛ چون تا لحظه‌اي ديگر، هم خود ديگر مي‌شوي و هم دنيا را ديگر مي‌بيني؛ كه دنياي درونت ديگر مي‌شود؛ كه در تو چيزي بدل مي‌شود؛ كه شايسته‌ي ديدار او مي‌شوي؛ كه مي‌بيندت؛ كه مي‌بيني‌اش؛ كه از خاك قدم‌هايش ديدگانت نور مي‌گيرد؛ كه بينا مي‌شوي؛ پس تو اكنون گنجينه‌اي؛ خود را پاس بدار. ديري نخواهد كشيد؛ اندكي صبر، ميقات نزديك است اما دلدار هنوز در پرده است. اين همه صبوري؟! همه بر سر آتشند و نمي‌جوشند. درون سراپرده غوغايي است و خلقي به بوي آن كه اكنون، هم اكنون راهي ميقات خواهند شد، اين سوي پرده پاي در زنجير.

پرده‌ها كشيده‌اند ميان ما و او، ميان ما و من، ميان ما و ما و بر آن برنوشته:why hurry?   .  جز اين هم نبايد باشد؛ ما را از او باز مي‌دارند به زباني كه از هيچ كداممان نيست؛ اما دريغ از فارسي؛ بيست هزار تن ايراني اينك در اين حرمند؛ اما گويي كه نيستند؛ ما را به حساب نياوردند. اين سوتر، ده گام دورترك، همان را به عربي؛ و ده گام ديگر آن سوتر به اردو و تركي نوشته‌اند. اين را از چهره‌ي گشاده‌ي پيرمرد تركي مي‌فهمم كه به خواندن متن‌ها آمده و آن سه‌ي ديگر را درنمي‌يابد؛ اما به تركي كه مي‌رسد، گل از گلش مي‌شكفد؛ گويا از خواندن آن هم عاجز است اما در خود نوعي عهد ذهني، نوعي هم‌دلي مي‌يابد؛ نوعي سكون خاطر، نوعي سكينه‌ي قلبي. مرا كه مي‌بيند، فراز مي‌آيد و يك راست رو در روي من مي‌ايستد؛ سينه به سينه. راه مي‌دهم؛ كوچه مي‌دهم تا بگذرد؛ نمي‌گذرد و راهم نمي‌دهد تا بگذرم؛ و مي‌گويد هر چه مي‌گويد؛ نفس بر نفس، آشفته و سودايي و آسيمه‌سر؛ و گويي آشفته‌تري يافته از جنس خويش؛ به كاغذ و قلمم اشاره مي‌كند و انگار مي‌گويد هرچه مي‌خواهي بنويسي، از من بپرس. كتي شتري‌رنگ و باقي همه سفيد پوشيده؛ از همينش مي‌شناسم؛ امروز در كنار ديوار بقيع برخي از اينان را ديدم؛ بلند و شتاب‌زده و درهم سخن مي‌گفتند. كسي براي كسي نمي گفت؛ همه مي‌گفتند و همه نمي‌گفتند؛ چون هيچ كس به هيچ كس گوش فرانمي‌داد و خود را براي شنيدن به زحمت نمي انداخت؛ همه مي‌دانستند چه مي‌گويند و مي‌دانستند آنچه مي‌گويند، ديگران مي‌دانند؛ و نمي‌گفتند از آن رو كه اطلاعي رد و بدل كنند؛ گويي حديث نفس مي‌كردند؛ ده‌ها تن از آنان باهم و بي هم. از همينش مي‌شناسم؛ او را نيز پرواي آن نه كه كسي نمي‌داند؛ مي‌خندد و سرخوشي‌اش نشاني آسماني دارد؛ مي‌خندد يك ريز و حرف مي‌زند بي گسست؛ از تركي با خود تا اين جا «بيلميرم» را آورده‌ام؛ چند بار خرجش مي‌كنم؛ به خرجش نمي‌رود؛ هم چنان برقرار، مي‌گويد و همه چيز را در يك نفس برايم توضيح مي‌دهد؛ شيرين و نازنين سخن مي‌گويد. تا امروز اين قدر از شنيدن تركي احساس لذت و آرامش نكرده بودم؛ اما چرا؛ يك روز ديگر هم؛ بامدادي به شيريني ترنجبيني كه بر دامن خاري جاخوش كرده و تو را به ضيافت مي‌خواند و تو تازه از آب و گل كودكي درآمده، آرام خم مي‌شوي و آن را با لذت برمي‌گيري و به دهان مي‌بري؛ آري آن روز هم، آن روز خوش نازنين هم كه بر عرشه‌ي كشتي در دل درياي مرمره چشم در چشم افق آبي‌رنگ، نگارگري او را تسبيح مي‌گفتيم، ناگاه  عرشه به تصرف جوانان ترك درآمد؛ در چشم‌به هم زدني زبان در دهان همه خشك كردند و اشك از چشم همه جاري؛ ده دوازده تن بودند، بالا بلند و رعنا؛ هم‌چنان كه ناگهان يورش آوردند، ناگهان هم دست به كار شدند؛ دو سه دقيقه نكشيد كه بساطشان را گستردند، دف و ضرب و كمانچه و گيتار بر سر دست، همه را به آوازي تركي ميهمان كردند و خواندند و خواندند و خواندند تا آن جا كه عرق از هفت بند اندامشان جاري شد اما از چالاكي‌شان، از شيريني‌شان‌، چيزي فرونكاست. نسيمي خوش و خنك و بهشتي از جزاير سرسبز قسطنطنيه مي‌وزيد و خورشيد انوار شيرينش را بر ما نثار مي‌كرد و هر كس هر چه مي‌ديد، زيبا و شورانگيز مي‌ديد و اشك شوق از همه‌ي چشم‌ها گشاده بود و روان بود و كشتي گويي نه بر خيزابه‌هاي سپيد مرمره كه بر اشك هاي زلال مسافرانش مي لغزيد و نازنازان پيش مي‌رفت.

شادخواري و خوش‌باشي و شادنوشي آنان در فراخناي مرمره- كه بايسته‌ي يادكردهاي بنيادين و شكرين نوجواني بود- نغز و لغزان همگان را به شادترين لحظه‌هاي زندگي‌شان پيوند مي‌داد. آن روز هم با تركي بيگانه بودم اما فسوسا كه در حسرت فهميدن آن آواها كه از درون جان برمي‌آمد و بر موج‌هاي نيلي روان مي‌شد و دل‌ها را يگانه مي‌ساخت و بيگانگي را مي‌تاراند، مي‌سوختم؛ هم‌چنان كه امروز در حسرت فهميدن يك كلام اين ناهم‌زباني كه ريزخنده‌هايش، خود، ترجمان آن شيرين بيان بود كه همه‌ي مردم دنيا به يك زبان عاشق مي شوند و به يك زبان گريه مي‌كنند و به يك زبان مي‌خندند؛ و هم از اين روست اگر زبان عشق و زبان خنديدن و زبان گريه ترجمان نمي طلبند؛ كه در اين سوداهاي سرشار از سود، يكي‌ست تركي و تازي[iii] و... .

هم راهانم، دو سه تن كه با من مانده‌اند، به سراپاي من چشم مي‌چرخانند تا نشانه‌اي بيابند؛ نشانه‌اي كه مي‌پندارند بايد ميان من و او مشترك باشد؛ بسيار است؛ اما نه از آن نشانه ها كه به چشم سر بتوان ديد.

 رو به شادرواني كه جان جهان را از ما دريغ مي دارد و عبارت why hurry?     بر آن به ما دهن‌كجي مي كند، اندك اندك به جانب غربي حرم راه مي‌افتيم تا بيست دقيقه‌ي ممنوعه را از سر بگذرانيم؛ بيست دقيقه تا بار عام؛ بيست دقيقه كه ميان پايان نماز و ديدار يار فاصله است؛ قانونِ اين جاست.  پيرمرد- به بوي آن كه هم‌زباني بيابد- از هم‌زبانان جدا افتاده؛ با ما پيوند بسته، با ما هم‌سو شده و با ما به راه افتاده، با تمام وجود سخن مي‌گويد. پيش تر هم اين جا آمده است؟ خداي داناست.

با سر و دست و چشم و ابرو همه چيز را به ما نشان مي‌دهد. كودك ذوق‌زده‌اي را مي‌ماند كه خنده بر لبش جاخوش كرده و هم چون كودكان يك ريز سخن مي‌راند و ... .

ياران صبوحي‌ام كجايند؟[iv]       

ساعت 0625

چهارشنبه

10/11/ 1380

به چهارگوش بازي مي‌رسيم؛ بي ستون و پايه. پيرمرد به سقف اشاره مي‌كند و در عظمت آن داد سخن مي‌دهد. دست كم اين سقف بايد بر چهل ستون ايستاده مي‌بود و نيست. اينك چگونه بر سر پاست؟ گويا كسي بي‌فاصله پاسخ مي‌دهد كه هم‌چنان كه آسمان. صداي كسي نيست؛ خودِ آسمان است كه مي‌گويد والسقف المرفوع، والبحرالمسجور؛[v] و درست همين است؛ السقف المرفوع؛ تا كجا؟ تا چند؟ گويي تمورالسماﺀ مورا[vi]؛  درهاي آسمان در حال گشودن است. پيرمرد لطيف در يك آن هر چهار گوشه را به ما مي‌نمايد؛ با انگشتان اشاره‌ي هر دو دست، به تناوب، سخت به هيجان آمده و مي‌كوشد شادي‌كنان بيرون بريزد هرچه در سينه دارد. كدام شوق برخاسته از كدام انگيزه او را به اين مي‌دارد؟ جز اينش نمي‌دانم گفت كه مست باده‌ي وصال است؛ آري شتر مست كشد بار گران را.[vii]

هنوز به برآمدن آفتاب– اگر برآيد – چهل دقيقه باقي است اما اين جا به سرعت دارد روشن مي‌شود و او هنوز دارد حرف مي‌زند؛ انگشتان اشاره‌اش مرتب بالا و پايين مي‌رود؛ چه مي‌گويد؟ حالا فهميدم؛ انگار مي‌خواهد روشنايي را توجيه كند؛ آه، حق با اوست؛ آسمان از شش جهت دارد خودي مي نمايد و آنك ابرها، بره‌هاي شيرمست از پي ميش‌هاي چالاك، از اين سوي آسمان به آن سوي مي‌دوند و ... پس اين جا سقف ندارد؟! دارد؛ ولي، ولي شش ترك؛ بالا مي‌رود؛ جمع مي‌شود و دوباره شب‌هنگام- كه هواي مدينه سرد مي‌شود- آن را مي‌بندند. در گرما و سرما چتري گسترده است بر سر عاشقان[viii].

اين جا، روزگاري صحن نخست مسجد بوده است و با هفده درخت؛ پانزده تايش خرما؛ و موسوم به حديقه الزهرا؛ اكنون به نام صحن جنوبي موسوم است. بر تارك چهار ديوارش بيست و پنج نام حك شده است؛ در قاب‌هايي سبز با خطي طلايي. تا به خودم بيايم، پيرمرد به يك يك آن‌ها اشاره مي‌كند و هم چنان سخن مي‌گويد. شوق خواندن نام‌ها براي پي بردن چگونگي انتخاب آن‌ها و اين كه چه كساني مي‌توانند بر تارك اين بنا جاخوش كنند، همه چيز را از يادم مي‌برد. وجود پيرمرد كه سهل است؛ حتي درس شبانه، ورد سحرگاه.[ix]

ياران صبوحي‌ام كجايند؟ همين امروز با آنان صبوحي كردم.

ساعت 0630

چهارشنبه

10/11/ 1380

اي آب زندگاني ما را ربود سيلت

پرداختم به خواندن و نوشتن نام‌ها؛ از راست به چپ؛ آن طور كه من خواندم:

بر فرق ديوار جنوبي، جايي كه روزگاري به ديوار نخستين مسجد پيوسته مي‌بوده است:

ابوهريره، حسن، عثمان، ابوبكر، الله ، ماشاﺀالله، عمر، علي، حسين، عباس

و بر ديوار شرقي:

زبير، سعيد، عبدالرحمن، علي الرضا، زيدبن حارثه،

و بر ديوار شمالي:

نعمان ، محمد ادريس، ...[x]

سر به هوا بودم و دست به قلم كه پيرمرد با خنده و هياهو مرا در آغوش گرفت و از ميانه به يك سو كشيد. آن قدر فرصت كردم كه بدانم سيلي از راه رسيد و اگر ديرترك جنبيده بودم، مرا به كام كشيده بود. سيل رو به سوي جنوب داشت؛ به سوي روضه‌ي نبوي؛ و مرا نيز درهم پيچاند و با خود برد. تفاوت كار اين قدر بود كه اين بار خودخواسته تسليم آن شده بودم و انگار پرمرغي يا چيزي مانند آن در دست گردبادي كه مي‌پيچاند و مي‌لغزاند تا عاقبت خود از حركت مي‌ايستد اما آن پر كاه در حال تابيدن و درپيچيدن است هنوز.

اي آب زندگاني ما را ربود سيلت          اكنون حلال بادت بشكن سبوي ما را[xi]

سيل خلق مرا با خود به درون گرداب كشيد؛ خود را به تمامي رها كرده بودم؛ جز اينم كاري نمانده بود. اگر پيشاپيش نتوانستي در برابر سيل بايستي، حتي اگر به بارانكي خرد خرد آغاز شود، از جاي خواهدت كند؛ و كنده بود مرا آن چنان كه گاه بر سر موج بودم و پاي بر زمين نداشتم. هرگز نمي‌توانستم به پاي خود اين فاصله را بپيمايم اما مرا بردند؛ كش‌كشان و چرخ‌زنان.

گرد آن نقطه‌ي پرگار همي زن چرخي اين چنين چرخ فريضه است چنين دايره را

باز گو آنچه بگفتي كه فراموشم شد            سلم الله عليك اي مه و مه‌پاره‌ي ما

سلم الله عليك اي همه ايام تو خوش           سلم الله عليك اي دم يحيي الموتي

چشم بد دور از آن رو كه چو بربود دلي          هيچ سودش نكند چاره و لا حول ولا

ما به دريوزه‌ي حسن تو ز دور آمده‌ايم           ماه را از رخ پرنور بود جود و سخا[xii]

در اين چرخ واچرخي كه مرا گرداب‌وار به مركز حادثه مي‌كشاند- كه خود «آخر نه كم از چرخم»[xiii]- غرقه در خاطره‌ها و سيلاب «چه مي‌شدها» و «اگرها» و «مگرها» شده‌ام؛ گرداب «اگرها»! و چرخاب «مگرها». اگر در اين چرخاب، در اين چرخ بيفتم؟ چرخ كودكي‌ها، چرخ «نياتك»[xiv]؟ كوچك مي‌شوم و كوچك‌تر؛ كودك؛ و مي‌افتم ناگهان در چرخ نياتك؛ زنجيره‌ي يادها و يادها و يادها؛  و آن پاره مشتواره‌ي سرخِ صنوبريِ زندانيِ سمتِ چپِ سينه چنان مي‌تپد از هيجان و دلشوره كه درشگفتم چرا ديگران اعتراض نمي‌كنند؛ نكند آن‌ها هم؟!

نه؛ ممكن نيست؛ قطعا ممكن نيست آن‌ها هم حال مرا داشته باشند؛ مگر به چند نفر از اينان در يك نيم شب سرد زمستاني- در حالي كه عباي مندرسي بر سر و دوش افكنده باشند و به خلسه‌اي ناخواسته رفته باشند- كسي از عالم غيب گفته است: «شما»!؟

اما به من گفتند.

مگر چند انگشت سبابه به سوي چند نفر دراز شده و گفته است:

«اي بنده بازگرد به درگاه ما بيا          بشنو ز آسمان‌ها حي علي‌الصلا

درهاي گلستان ز پي تو گشاده‌ايم          در خارزار چند دوي اي برهنه‌پا؟»[xv]

اما به من گفتند.

 گفتند و عرشي شدند و فرشي شدند و لاهوتي شدند و ناسوتي شدند و گوشي را از هم قاپيدند تا اين بگويد، تا آن بگويد كه:

اي مژده! كه آن غمزه‌ي غماز تو را جست  اي بخت! كه آن طره‌ي طرار تو را يافت[xvi]

و ... رفت آنچه رفت بر سر اين دل؛ و بعد ناگهان همه چيز در سكوت فرو مي‌رود و سياهي و سفيدي و نور و نارنجيِ روشن و سرخِ حنايي و سبزِ زنگاري و زردِ قناري و سبحان الله و سبحان الله و سبحان الله؛ و من در آن ميانه تهيم في‌الفلوات و اهش بها علي غنمي و نحن الطيور في‌الوكنات.[xvii]

انديشه كه در چرخ و چرخاب مي‌افتد، به خود مي‌پيچد؛ نيلوفر يادها؛ پيچكي كه ناگهان بر ساقه‌اي تناور رشد مي‌كند و مي‌چرخد و مي‌چرخد و يك هفته مرا در ميانه‌ي اين چرخاب به مويي مي‌آويزد و مي‌چرخاند و چرخ واچرخ مي‌دهد و ناگهان صدايي برمي‌آيد از اعماق كه:

«ببخشيد، شايد ما عجله كرديم.»

و آن يك تار مو هم كنده مي‌شود و سقوط و سقوط و فرود در اعماق؛ و خيمه‌هاي گر گرفته و شريعه‌ي فرات – كه از عصر ديروز تا همين حالا با ني و جگن ساخته‌ايم- و مدينه[xviii] و يثرب و «كرب و بلا» و شمرِ من، قندي[xix]؛ و اشك كه مي‌آيد و باكيش نيست؛ و كودكان برهنه‌پايِ معجر از سر و دوش كنده كه از برابر توفان آتش خيمه‌ها مي‌گريزند؛ و ما، كودكان كه براي آتش زدن خيمه‌ها هيمه‌ها فرامي‌آوريم و تا شفق در خون بنشيند، دل در سينه‌هامان نيست كه مبادا، كه مبادا، كه مبادا ما را هم آن روز در شمار آنان آرند كه... ؛ اما امام مي‌گويد: «نه»؛ قاطع و صريح؛ و مي‌افزايد:«براي شما ثواب مي‌نويسند اين كار را؛ كه دل‌ها را مي‌سوزانيد و همين معصوميت شماست كه آه از نهاد خلق بر مي‌آورد و ... .»

-        «ببخشيد؛ قرار شد ديگري به جاي شما بيايد.»

اصلا چرا به جاي من؟ مني نبوده است كه جايي باشد و حقي؛ «شاماني» حق دوستي را به جاي آورد در مقام «پيك حضرت دوست»؛ نامه‌ام را برد؛ به مدينه برد؛ به مكه برد؛ و ... باقي قضايا.

-        «ببخشيد؛ تا اطلاع ثانوي...!»

چرا؟ چرا؟ چرا؟ من خفته بدم به ناز در كتم عدم[xx] بين يك عبا و يك بي‌نهايت و آگاهي‌ام نه كه آن سوي دنيا دنياي ديگري است كه مرا مي‌خواند؛ و خواند؛ و اينك چرا چنين افتاد؟

-        «ببخشيد؛ يك هفته است ما، من و جواد... .»

ديگر نمي‌شنوم؛ باز مي‌چرخد و مي‌چرخم و مي‌چرخم؛ و چرخ در چرخ؛ و نيلوفر يادها؛ و جايي كه بوي خوش آب نياتك مي‌آيد و ستون‌ها از فرش تا عرش برمي‌رود؛ نقطه‌هاي نور، چشم‌هاي موج بر سطح آب؛ چشم‌ها آينه‌وار نور مي‌افشانند و آب روان آن‌ها را تكثير مي‌كند و تا آسمان قد مي‌كشند و ستون مي‌شوند و سقف يك‌پارچه نور؛ و من ... چشم كه مي‌گشايم، زير آبم؛ روي موجم؛ در ميانه‌ي چرخ؛ و مردم از هر دستي مرا مي‌چرخانند؛ و ناگهان رودر رويم منبر بلند پيامبر_ صلوات‌الله عليه _  و آن سوتر – اگر جمعيت بگذارد- محراب؛ و اين سو مرقد مطهر و باز چرخ و واچرخ؛ و از خويش رفته‌ام؛ و نقش‌هاي عجب و رنگ‌ها و رنگ‌ها و واژه‌هاي خالي كه دور سرم چرخ مي‌زنند. اين بار من شده‌ام محور چرخاب و واژه‌ها مي‌چرخند و هيچ كدام بر زبان نمي‌آيند و به هم تنه مي‌زنند، شانه مي‌زنند؛ اين يكي از آن يكي پيشي مي‌گيرد و هر يك ديگري را به مركز چرخاب مي‌كشاند و مي‌رماند؛ و من تهي از واژه و سرشار از واژه. سر از كجا درآورده‌ام؟

و اگر نيامده بودم؟ و اگر گرداب نياتك مرا بلعيده بود؟ و اگر اسبي كه تنها دو گوش و منخرينش باقي بود، آن را هم به آب داده بود؟ و اگر...؟ و اگر...؟

-        ببخشيد. شما به حج تمتع مشرف مي‌شويد؛ مبارك باشد؛ بليت و اسباب سفرتان مهياست؛ مهمانيد؛ امسال اقبال به شما روي كرده‌است؛ مبارك باشد؛ هزينه‌تان پرداخت شده است؛ قبول باشد؛ قدر اين نعمت را بدانيد؛ عكس‌هاتان؟ رونوشت شناس‌نامه، خاتمه خدمت... .

-        من؟ من؟ «تو صلت كدامين قصيده‌اي اي غزل؟»[xxi]

-        ببخشيد. شما چيزي فرموديد؟

-        من؟ من؟ گمان نمي‌كنم؛ فقط يك نامه بود؛ همين.

چه روزي‌هاست پنهاني جز اين روزي كه مي‌جويي

 چه نان‌ها پخته‌اند اي جان، برون از صنعت نانوا

تو دو ديده فروبندي و گويي: «روز روشن كو؟»

 زند خورشيد بر چشمت كه: «اينك من، تو در بگشا»[xxii]

-        كدام نامه؟

-        كي؟ من؟ به خاطر دارم فقط يك نامه بود... .

صحبت ديگري نمانده است؛ وقت تنگ است؛ ياران صبوحي‌ام كجايند؟ هتل را بايد چه طور پيدا كنم؟ همين ديشب بود كه ... اگر رفته باشند...

بر زبر موجم و با آن سرخوشانه مي‌خرامم؛ دري است و دهليزي؛ از آن مي‌گذرم؛ مي‌گذرانندم؛ شرطه‌ها سخت مراقبند كه كسي به ضريح، به جنوبي‌ترين حد ضريح مطهر، نزديك نشود. يك در خروجي بيشتر نيست و همه – بخواهند يا نه- به آن در هدايت مي‌شوند؛ رانده مي‌شوند.

آمدم بودم كه جان به شكرانه برافشانم؛ اما بي سخني كه بر زبان آيد، رفتم كه

نه فراموشي‌ام از ذكر تو خاموش نشاند          كه در انديشه‌ي اوصاف تو حيران بودم[xxiii]

شاماني در آن سوي دهليز ايستاده؛ منتظر من است؛ مي‌گويد: « نمي‌خواهي به حج مشرف شوي؟»

ناباورانه لب‌خندي مي‌زنم و مي‌گويم: « من گدا و تمناي وصل او؟ هيهات!»[xxiv]

مي‌گويد: « مي‌خواهي يانه؟». صورتش گل انداخته است.

مي‌گويم : « آخر ... .»

نزديك مي‌آيد؛ نزديك و نزديك‌تر؛ و ادامه مي‌دهد، آرام:« مي‌خواهي يا نه؟»

مي‌گويم: « ثبت نام نكرده‌ام؛ توفيق ثبت نام نداشته‌ام.»

بر سماجت مي‌افزايد كه: « مي‌خواهي يا نه؟»

سرم را پايين مي‌اندازم؛ راستي چرا اين همه سال ثبت نام نكرده بودم؟

دوباره صدايش از نزديكِ نزديك مي‌آيد: « اگر شوق خواستن به نهايت رسيده، نامه‌اي بنويس؛ من مي‌برم.»

و من نامه‌اي، رقعه‌اي مي‌نويسم و به او مي‌دهم و با نگاه بدرقه‌اش مي‌كنم و حسرت‌آلوده زمزمه مي‌كنم كه هنيئا لكم؛ هنيئا بما كنتم تعملون[xxv].

درِ جنوب شرقي نزديك است؛ اين در هميشه به بقيع مي‌نگرد؟ نگران بقيع است؟ از اين جا حضرتش - صلوات‌الله عليه _ ياران رفته را مي‌نگرد؟

سبك، سبك، سبك‌بال.

ديدن روي تو هم از بامداد             درد مرا بين كه چه آرام داد

در دل عشاق چه آتش فكند            جانب اسرار چه پيغام داد

چون ز سر لطف مرا پيش خواند  جان مرا باده‌ي بي جام داد

صافي آن باده چو ارواح خورد  كاسه‌ي آلوده به اجسام داد

صافي آن باده ز ارواح جو              زان كه به اجسام همين نام داد[xxvi]



[i] -  اي صبح شب نشينان جانم به طاقت آمد             از بس كه دير ماندي چون شام روزه داران    

 از غزل سعدي با مطلع:

بگذار تا بگرييم چون ابر در بهاران                    كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران

[ii] - حاشا كه دل از خاك درت دور شود                يا جان ز سر كوي تو مهجور شود

اين ديده‌ي تاريك من آخر روزي                 از خاك قدم‌هاي تو پر نور شود                عراقي، رباعيات

[iii] - يكي‌ست تركي و تازي در اين معامله، حافظ         حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو داني، حافظ، از غزل:

نسيم صبح سعادت بدان نشان كه تو داني                           گذر به كوي فلان كن در آن زمان كه تو داني

[iv]- ياران صبوحي ام كجايند؟                     تا درد دل خمار گويم، سعدي، از غزل:

گر غصه‌ي روزگار گويم                         بس قصه‌ي بي شمار گويم

[v]-  طور/ 5-7

[vi] - ـآسمان چونان دريا به موج افتاده است. همان جا

[vii]- تا مست نباشي نبري بار غم يار                   آري شتر مست كشد بار گران را، سعدي، از غزل:

ساقي بده آن كوزه‌ي ياقوت روان را                             ياقوت چه باشد؟ بده آن قوت روان را

[viii] - اين حياط‌ها دوگانه‌اند- چنان كه از موقعيت و از نقشه‌ها پيداست- نخستين – همين كه از آن سخن مي‌رود- اندكي دور از حد فاصل حرم بوده است در بدو تاسيس مسجدالنبي در سال نخست هجرت، مطابق با 622 ميلادي؛ و بعدها، پس از غزوه‌ي سرنوشت ساز خيبر، در سال هفتم هجرت، برابر 628 م. كه موقعيت حضرت و موقعيت مسجد تثبيت مي‌شود و شمار ياران مهاجر حضرت- كه در اين سال تنها اصحاب صفه‌اش از هفتاد بالغ مي‌شدند- افزوني مي‌گيرد، لزوم توسعه‌ي مسجد نيز محرز مي‌گردد؛ در اين توسعه زمين اخير با ديوار شمالي مسجد مماس مي‌گردد و حيات بيروني مسجد مي‌شود. اين توسعه، مساحت مسجد را از 30× 35 متر= 1050 متر مربع به 2475 متر مربع مي‌رساند.

[ix] -  شوق لبت برد از ياد حافظ                         درس شبانه، ورد سحرگاه

از غزل حافظ با مطلع:

عيشم مدام است از لعل دل‌خواه                      كارم به كام است الحمد لله

يعني حتي اهل خدا را ؟!

[x] - اسم ها و ترتيب آن ها از اين قرار است:

ابوهريره، حسن، عثمان، ابوبكر، الله ، ماشاﺀالله،( اين دو قدري بالاتر از رديف قرار مي‌گيرند.) عمر، علي، حسين، عباس

و بر ديوار شرقي:

زبير، سعيدبن عاص ، عبدالرحمن بن عوف، علي الرضا، زيدبن حارثه،

و بر ديوار شمالي:

نعمان ، محمدبن ادريس، احمد بن حنبل، مالك بن انس، جعفر الصادق، زين العابدين

و بر ديوار غربي:

حمزه، سعدبن ابي وقاص، اسامه بن زيد، حبيب‌بن التميم الداري ، طلحه

و در حياط شمالي، صحن دوم، به همان ترتيب:

عبدالله بن عباس، عبدالله بن زبير، عبدالله بن مسعود، محمد المهدي، علي النقي، انس بن مالك،

معاذبن جبل، بلال حبشي، زيدبن ثابت، عبدالله بن عمر، سلمان فارسي،

خالدبن وليد، ابي بن كعب، سعدبن عباده، سعدبن معاذ، حذيفه بن اليمان، صهيب الرومي،

حسن العسكري، محمد التقي، موسي الكاظم، محمد الباقر، ابو عبيده،

از اينان حضرت پيامبر- صلي‌الله عليه و آله وسلم – و دوازده امام شيعه‌اند و «ده تن عشره‌ي مبشره؛ ده يار بهشتي؛ ده نفر از اصحاب حضرت رسول (ص) كه حضرتش به آنان بشارت بهشت داد و آنان عبارتند از: اميرالمومنين علي عليه السلام و ابوبكر و عمر و عثمان و زبير و طلحه و سعد و سعيد و ابوعبيده و عبدالرحمن عوف رضوان الله تعالي عليهم اجمعين. اين ده تن عشره‌ي مبشره مي باشند كه به موجب خبر صحيح در دنيا به شرف خلعت بشارت فردوس برين مشرف و ممتاز شده ( آنندراج، به نقل از دهخدا ) و راوي اين خبر سعيدبن زيدبن نفيل است كه خود يكي از آنان است، دهخدا؛ و چهار امام مذاهب اهل سنت؛ احمد بن محمدبن حنبل، محمدبن ادريس الشافعي، مالك بن انس و ابوحنيفه نعمان بن ثابت.

[xi] - از غزل مولوي با مطلع:

جانا قبول گردان اين جست و جوي ما را                بنده و مريد عشقيم، برگير موي ما را

[xii] - مولانا از غزلي با مطلع:

 رو ترش كن كه همه روترشانند اين جا                كور شو تا نخوري از كف هر كور عصا

[xiii] - اي فارِس اين ميدان، مي‌چرخ تو سرگردان    آخر نه كم از چرخي در خدمت آن مه‌رو، مولوي، كليات شمس، از غزل زيباي مثلث فارسي- تركي- تازي:

بوسي سي افنديمو هم محسن و هم مه‌رو                ني پو سر كي ني كا چونم من و چوني تو؟

[xiv] - nyâtak  و به روايت درست‌تر nya:tak، رودخانه‌ي كودكي‌هايم در تمام دهه‌ي سي، هزار و سي‌صدوسي تا چهل، فاصله‌ي من و عاشورا، فاصله‌ي من و سال 61 هجري، فاصله‌ي من و قاسم، فاصله‌ي من و سكينه، فاصله‌ي من و مدينه، فاصله‌ي من و فاطمه‌ي صغري و فاصله‌ي من و جوانان بني هاشم. حالا مي‌فهمم چرا به محض ورود به مدينه به ياد جوانان بني هاشم افتادم. از آن‌ها در تمام دهه‌ي سي، در گرماگرم صحنه‌ي كارزار، در لحظه‌هاي هل من ناصر ينصرني امام تعزيه خواسته بوده‌ام بيايند و پيكر بي جان و شكافته‌فرق قاسم را، عون و جعفر را و علي اكبر را به خيمه‌هاي حرم برسانند؛ جوانان بني‌هاشم بياييد...

آن‌گاه اگر آن چرخ، چرخ نياتك نگذاشته بود... ، اگر مانع شده بود... ؟ هر سال در اين ترديد بودم، در اين «اگر». اگر آن چرخ مرا به كام كشيده بود هنگامي كه از اسب من و پدر منخريني بر سر آب بود و يك جفت گوش و ديگر هيچ؟ اگر به كام كشيده بود؟ اگر...؟

[xv] -  حضرت مولانا

[xvi] - حضرت مولانا از غزلي با مطلع:

بار دگر آن دلبر عيار مرا يافت          سرمست همي گشت به بازار مرا يافت

[xvii] - داستان تهيم في‌الفلوات؛ و اهش بها علي غنمي؛ و نحن الطيور في‌الوكنات داستان پاره‌هاي پراكنده‌ي انديشه‌ي به يغما رفته در سر آن سوداست و هر يك از جايي؛ و ماحصل همه سرگشتگي و حيراني سرگشته‌اي در بيابان‌ها(= تهيم في‌الفلوات) كه هي مي‌كند گوسفندانش را(=  و اهش بها علي غنمي) و حال آن كه از درد درون او – اگر به پرندگان، حتي شكوه كند- در لانه‌هايشان زار زار مي‌گريند(= و نحن الطيور في‌الوكنات)؛ پاره‌ي نخست از سعدي است:

                سل المصانع ركبا تهيم في الفلوات                تو قدر آب چه داني كه در كنار فراتي

و پاره‌ي دوم از قرآن كريم، از داستان شگرف تكلم كليم الله با الله- جل جلاله- و سرمستي و شوق‌زدگي موسي(← پانويس 16، بخش 9) و پاره‌ي سوم باز هم از سعدي، از همان غزل:

 فراق‌نامه‌ي سعدي عجب كه در تو نگيرد                و ان شكوت الي‌الطير نحن في الوكنات

[xviii] - مدينه‌ي من دور نيست؛ همين نزديكي‌هاست؛ شهر بي‌شهران است؛ گرچه دقيقا هرگز نخواستم بدانم كجاست؛ مي‌خواستم رازوارگي آن سربه‌مهر بماند؛ بر بلندترين بام آبادي كه برمي‌شدي، مي‌توانستي آن را ببيني. مدينه را به فاطمه‌ صغرا مي‌شناختم همه‌ي عمر؛ و در عالم خردي هرگز نتوانستم بفهمم كه چرا فاطمه‌ صغرا در آن روزهاي سخت در مدينه مانده است؛ چرا در ركاب برادر نرفته؟ نشاني مدينه‌ي من يك كبوتر خونين بال است كه حسين – عليه‌السلام- از ميدان قتلگاه به مدينه پرواز مي‌دهد تا فاطمه‌ صغرا شرح آن طامه‌الكبرا را از پاي او بگشايد و بخواند. كبوتر به خون ياران غلتيده در ميدان كارزار وضوي عشق مي‌سازد و به مدينه پرواز مي‌كند؛ كبوتر من هميشه بر بلندترين بام آبادي مي‌نشست و آن جا مدينه‌ي من بود. هر سال با خويش عهد مي‌بستم كه آن لحظه‌ي عزيز را از دست ندهم؛ آن لحظه را كه ناگهان كبوتر در كف امام ظاهر مي‌شود و امام او را مي‌نوازد و سفارش مي‌كند كه پيغامش را، شرح واقعه را به خواهرش، فاطمه‌ صغرا برساند تا ديگر بيهوده چشم به راه بازگشت او ندوزد و ديگر هر شامگاه خبر بازگشت او را از دروازه‌بان مدينه نگيرد اما چشم كه باز مي‌كردم، كبوتر در دست‌هاي امام بود و آن‌چنان رام و آرام كه گويي حرف به حرف او را به گوش جان مي‌شنود تا نكته به نكته، مو به مو گزارش دهد.

ديدني بود كه هر ساله كبوتر من بر همان بام مي‌نشست.

پنج روز پيش از آن نيز نوبت مسلم‌بن عقيل بود كه مدينه‌ام را تصوير كند؛ لحظه‌ي تنهايي مسلم، آن گاه كه پشت به ديوار بي‌كسي داده و به محاصره‌ي لشكريان ابن زياد درآمده بود، ناگهان رو به سوي مدينه مي‌كرد و با امام وداع مي‌كرد؛ درست همان دم كه ما، من و برادرم، دو كودك بي پناه مسلم به خانه‌ي حارث پناه آورده بوديم و آن مهمان‌كش به بوي گرفتن جايزه، يافتن ما را بزرگ‌ترين آرزوي خويش ساخته بود. آن دم نيز امام بر همان بام بلند به نشانه‌ي مدينه بر مي‌شد و با مسلم به گفت‌و گويي طولاني و سوزناك مي‌پرداخت.

[xix] - قندي، شمر محبوب من، شمر كودكي من كه مرا در گرمگاه حادثه، در ميدان- رقيه بودم يا سكينه يا طفل مسلم يا پسر شريح قاضي؛ براي او يكسان بود-  به باد تازيانه مي‌گرفت تا آن جا كه مويه‌ها و ضجه‌هاي من صيحه از جان و جگر صدهزار آدمي برمي‌آورد و خونابه از ديده مي‌باريدند به درد؛ و مرا از قندي هيچ در دل نه؛ كه مي‌دانستم ساعتي ديگر خود را از اسب به خاك مي‌اندازد و زره و خود بر زمين مي‌افكند و خاك عرصه‌ي جنگ را مشت مشت بر سر مي‌ريزد و از صميم دل فرياد ندامت مي‌كشد و باز خلق مويه‌گر را به نوحه و ناله‌اي از نوعي ديگر وامي‌دارد و خود، آن چنان مي‌گريد از سر درد؛ كه نزديك مي‌آيد كه من از خاك برخيزم و سر او را به دامن گيرم.

[xx] - عراقي:

 حسنت به ازل نظر چو در كارم كرد                               بنمود جمال و عاشق زارم كرد

من خفته بدم به ناز در كتم عدم                    حسن تو به دست خويش بيدارم كرد

[xxi] - احمد شاملو

[xxii] - حضرت مولانا از غزلي با مطلع:

از اين اقبالگاه خوش مشو يك دم دلا تنها     دمي مي‌نوش باده‌ي جان و يك لحظه شكر مي‌خا

[xxiii] - سعدي از غزلي با مطلع

آمدي؟ وه كه چه مشتاق و پريشان بودم                تا برفتي ز برم صورت بي جان بودم

[xxiv] -  من گدا و تمناي وصل او؟ هيهات                مگر به خواب ببينم خيال منظر دوست، حافظ، از غزل:

صبا اگر گذري افتدت به كشور دوست                بيار نفخه‌اي از گيسوي معنبر دوست

[xxv] - كلوا واشربوا هنيئا بما كنتم تعملون/ مرسلات/ 43؛ از هرچه خواهيد، بخوريد و بياشاميد، گوارا باد بر شما؛ به پاداش كارهاي نيكي كه مي‌كرديد.

[xxvi] - مولوي، ديوان كبير

¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ توسط غلامرضا عمرانی

نظرات دوستان

دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

سفر به خانه‌ی دوست ۹

به نام دوست

تا قاف با عشق     ( 9 )

ساعت 0612

چهارشنبه

10/11/ 1380

غفلت از ايام عشق پيش محقق خطاست[i]   

هنوز از خنكاي بامدادان مدينه قدري با خويش دارم كه به باب بلال[ii] پناه مي‌برم. باب بلال در شمال شرقي باب‌النساﺀ[iii] است ، در بخش جديدي كه 7-8 سالي است به حرم نبوي افزوده‌اند و هم ازاين روست اگر در هيچ كتابي از اين نام اثري نيست. طفلك بلال، از همه به او- صلوات‌الله و سلامه عليه- نزديك‌تر و آن گاه 14 قرن بايد صبر پيش گيرد تا ... .

آدمي هم‌چون بره‌ي سرگشته‌ي عيسي (ع) است اگر نداند پاي بر كدام نقطه‌ي زمين خدا دارد و آن گاه از ميان آدميان، من سرگشته‌تر؛ كه سرگشتگي و من توامان بوده‌ايم همه‌ي عمر؛ يكي در ديگري سرشته. جزئي از وجود من است سرگشتگي. نه؛ اما اكنون بايد بدانم كجا ايستاده‌ام.

جايي، در همين نزديكي، خود را جا نگذاشته‌ام؟ يك بار ديگر برگردم و خود را پيدا كنم؛ يافتم! همين جا بود؛ درست همين جا؛ درست در برابر باب جبرئيل[iv] نماز صبح را به جماعت خوانديم؛ روي به سوي جنوب، با خلقي از حد و شمار افزون؛ گويا 250000 تن كه 20000 از آنان ايراني بودند.

 اين جا قبله روي در جنوب دارد اينك؛ گرچه روزگاري دراز رو به شمال، به مسجدالاقصي، داشت.[v]

بر دست راستم، آن سوي حايل اين ديوار، جان جهان، بيدارترين خفته‌ي دهر، چشم در چشم زيبنده‌ترين و نازان‌ترين خاتون عالم دوخته است كه چهارصد و پنجاه كيلومتر آن سوتر، در جنوب، به نازي نشسته است كه گويي ليلي به محمل.[vi]   

پيش، تا صف نماز بشكند، ما شكسته بوديم؛ چيني نازك دل‌هامان شكسته‌بود؛ در هواي بانوي بانوان عالم، خاتون؛ چه‌مايه به خاتون نزديكيم! آن‌قدر كه مي‌آيد از عطر گل‌ها بوي موي او و دل از شادي مي‌رقصد چون گيسوي او؛[vii] و نشگفت كه در سرزمين خورشيدهاي درخشان، كه شمس‌الشموس را بر دست راستت مي‌داري و ام ابيهاي او را نيز؛ و چهار خورشيد رخشان ديگر بر دست چپ و كهكشاني از ستارگان را نيز، اينك همه با هم در آستانه‌ي برآمدن آفتاب – كه شگفتا در اين ديار چه‌گونه طلوع مي‌تواند -  با انبوه خلقي ازخود رسته و به دوست پيوسته چشم‌ها در چشم‌خانه تا دورجاي زمين مي‌گرداني و لقاي خاتون را چشم مي‌داري.

اي كهرباي عشقت دل را به خود كشيده            دل رفته، ما پي دل چون بي دلان دويده

ديده نديده خود را، واكنون ز آينه‌ي تو         هر ديده خويشتن را در آينه بديده[viii]

صف‌ها هم‌چنان كه به هم پيوسته‌بود، آرام و بي‌هاي‌وهوي، آرام و بي‌هاي‌وهوي نيز از هم گسست و درياي بشكوه خلق، گويا در مجاورت خورشيدِ خورشيدها بخار شد؛ ابر شد؛ قطره‌هاي شبنم بامدادان شد و رفت تا در جاي ديگر گرد آيد و خيلي گردد و سيلي شود؛ و اين قطره نيز از خويش رفت و از باب بلال سربرآورد و مدهوش و بي‌خويش قطره‌اي در دريايي ديگر شد و از دريايي ديگر.

ساعت 0615

چهارشنبه

10/11/ 1380

به حرفي مي توان گفتن تمناي جهاني را

باز هم اين مهمان ناخوانده، اشك؛ دست گرم نوازشگرش را مي‌بيني كه سرخ و شنگرفي مي‌كند گونه‌هاي زردت را و مي‌آيد بي‌محابا. از كه شرم مي‌آيد او را؟ و چرا شرم آيد؟ مگر نه اين است كه ما، خود از اين جنسيم و من نيز «جزدر صفاي اشك دلم وا نمي‌شود؟»[ix] اما نه؛ بگو اندكي امان دهد؛ چشم‌ها از پس پرده‌ي اشك كم‌تر مي‌تواند اين جلوه را تماشا كند. بگو اندكي مهلت؛ مي‌گويي چرا؟ بگذار بگويم؛ اما از اين كه من مي‌بينم، شمه‌اي را، تنها اندكي از بسيار را مي‌توان گفت.

خوب است كه نمي‌داني كدام را مي‌نگري؛ خانه را يا خانه‌خداي را؟ هنوز مانده‌است تا خود تصميم بتوانم گرفت. اين را مي‌دانم كه اگر به خويش باشم، بي ترديد لحظه‌ي ديدار خانه‌خداي را به تعويق خواهم افكند؛ اگر چه مقصود از تمامي اين آمدن‌ها و رفتن‌ها اوست. مرا با خانه و چل‌چراغ خانه چه كار؟  اگر به در و دربند و سقف و آستانه و تالار و ايوان و نقش ايوان مي‌پردازم، از آن روست كه تاب ديدارم نيست. چه‌قدر خوانده‌بودم كه از دست رفت صبرم اي ناقه پاي بردار؛[x] اما چه كنم كه

پروانه نمي شكيبد از دور                  ور قصد كند بسوزدش نور[xi]

آشفتگي را، اضطراب را، پرش‌هاي دل و تنگي نفس را در لحظه‌ي ديدار با چه چاره مي‌كرده‌اي تا كنون؟ با اين عالم كه بيگانه نيستي؛ هستي؟ پيش از اين، در اين لحظه‌ها كه مي‌خواندي آبرويم را نريزي، دل![xii] چه مي‌كردي؟ هان؟ اينك نيز همان است. باشد، باز هم بر آني كه خود را به نقش و رنگ ديوار سرگرم سازي؟ از چه مي‌ترسي؟ نگران مباش؛ اين جا همه اين طورند؛ باورت نمي‌شود؟ نگاهي به ديگران بينداز. اما نه؛ آيا ديگران خوش مي‌دارند در اين لحظه‌ي عزيز از دريچه‌ي چشم باران‌زده‌شان به صحن سراي دل‌هاشان، به خلوت درونشان بنگري؟ پس جز نقش ايوان به چه بنگرم؟ باشد؛ مي‌نگرم؛ به اين بيت‌المعمور عشق، به اين روضه‌ي رضوان، به اين ارم ذات‌العماد. چه مي‌گويي؟ ارم ذات‌العماد؟ آري؛ درست شنيدي؛ ارم ذات‌العماد. خدايي او را سزاست كه با اشترخان يتيماني[xiii] به فضل خويش چه كرد. الم تر كيف فعل ربك بعاد ارم ذات العماد التي لم يخلق مثلها في البلاد[xiv] آن ارم ذات‌العماد كجا و اين ذات‌العماد[xv] كجا؟ آن يكي را سنگ به سنگ از اقصي نقاط دنيا گرد كردند و هر جا گوهري زينت گوش و گردن و دستي بود، بربودند و... به سي‌صد سال و به روايتي پانصد سال به اتمام رسانيدند و بيچاره شداد در يك شبه راه مانده به كاخ به صيحه‌اي آسماني همه فروگذاشت و به مالك دوزخ پناهيد و اين جا اشترخاني از آن يتيماني؛ كه به حكمت بالغه‌ي او-  سبحانه و تعالي- بدين منزلت رسيد تا عزيزترين دردانه‌ي عالم را در سينه‌ي خويش بدارد به امانت، تا روز باز پسين؛ كه شرف المكان بالمكين، به چارده قرن با احجار كريمه و مرواريدهاي خوشاب عشق و اشك و دلدادگي و اخلاص ساخته آمد و هر كه زان پس به پاي‌بوس آمد، اخلاص را چيزي بر او مزيد كرد تا بدين غايت رسيد و به امانت‌داري شرف زمين خدا شد.

چرا سخن كوتاه نمي‌كنم؟ همه‌ي اين‌ها را كه گفتم در يك جمله هم مي‌شد گفت: اين جا بهشت است.

به حرفي مي توان گفتن تمناي جهاني را

من از ذوق حضوري طول دادم داستاني را[xvi]                

گفته‌بودم كه بهشت اين جاست اما با اين حال كه مراست و اين شور كه در اين انبوه خلق مي‌بينم، «از حال بهشتيان مرا ننگ آيد».[xvii]

ساعت 0618

چهارشنبه

10/11/ 1380

تنگ‌چشمان نظر به ميوه كنند

اين صبح رنگين، خود، قوس قزحي تمام است و آن گاه اگر به تردستي، رنگ‌هاي گونه‌گون، از هر دستي بر آن بيفزايي و به هزاران گوهر الوانش بيارايي و تمام سرمايه‌ي زرد و بنفش‌ پاييز و سرخ و سبز بهار و آميزه‌هاي الوان صدها نقاش جادو و نگارخانه‌ي خيال را از آنِ او سازي و باز هم و باز هم و باز هم ...، تازه مي‌شود مدينه‌ي اكنون كه در پرتو انوار چل‌چراغ‌هاي بي‌شمار حرم نبوي گويي اندك اندك از خواب خوش رنگين خويش برمي‌خيزد و خود را به نمايش مي‌گذارد؛ سبحانه و تعالي عما يقولون علوا كبيرا.[xviii] رنگرزي هم به تمام و كمال از دست نگارگر اوست «كاندر پر هر زاغ از او صد باغ است».[xix]

هيچ رنگي از نگارخانه‌ي چين و ارتنگ ماني نيست كه اين جا نپوشيده باشندش؛ سياهان را مي‌گويم؛ نمايشگاه سيار رنگند و تجليگاه قدرت آن رنگرز ازلي؛ زن و مردشان را در پوشش الوان از هم تميز نمي‌تواني داد مگر به دشواري و از نشانه‌هاي ديگر؛ كه غالبا نقش صورت‌ها نيز همان است و سربندها؛ گاه خلخال‌ها هم.

مرا چه افتاده‌است؟ به تماشاي بوستان آمده بودم و اينك به تنگ‌چشمي نظر به ميوه مي‌دارم و سر و سيماي شخص مي‌نگرم؟[xx] اما نه؛ چه خواهم كرد با اين شخص ها كه تا چشم كار كند، بر گذر چشمند و از آنان گزيري نه؟ مي‌شايد كه او، خود، ما را بر گذر هم وانهاده باشد تا خود را در آينه‌ي هم بازشناسيم كه آيينه‌ي صدق هميم؛ و كاش آيينگي هم را بشاييم. آيا آنان به حيرت در من نمي‌نگرند هم‌چنان كه من در ايشان؟ غريب است اگر جز اين باشد؛ من در چشم آنان غريبم و شگفت‌انگيز و آنان، آنان، آنان؛ سرمايه‌هاي دستگاه آفرينش؛ روح ازلي در كالبدهاي گونه‌گون؛ جانشينان خداوند بر روي زمين ... و اما نمي‌دانم كه آيا حق دارم اين صفت را، گونه‌گوني را، در باب آنان به‌كاربرم؟ او خود مي‌فرمايد هيچ تفاوتي در خلق شما نيست؛ ما تري في خلق الرحمن من تفاوت فارجع البصر هل تري من فطور؟[xxi] و باز به تاكيد بر اين مي‌فزايد كه اگر هنوز ديده‌ي دوبينت اين راز را درنيافته، دوباره بنگر؛ ثم ارجع البصر كرتين ينقلب اليك البصر خاسئا و هو حسير[xxii].

تو گويي مرا بدين فرستاده‌اند اين جا تا در آثار صنع مي‌نگرم و خوشه‌خوشه توشه برچينم و معرفت فراآرم كه بدان سخت نيازمندم و لامحاله چشم از اين خيل سياه‌مستان كه هر يك آيتي است و دستي زبرِ دستي يا مصحفي بر سر دست و به دامن، يا به وساطت و شفاعت بزرگ‌ترين و برترين بنده‌اش با او به راز و نياز ايستاده، نمي‌توانم نگاه داشت.

ملت‌هاي ديگر را، هفتاد و دو مظهر صنع الهي را، به اين وضوح تميز نمي‌توان داد. مي‌توان گفت، از سر حدس وگمان، كه از شرق آسيا آمده‌اند يا از جنوب آن و نه بيش. اما اين تا زماني است كه هنوز «خودي» خويش را با خويش داري و از اين زاويه مي‌نگري؛ و اگر آن را بازگذاري، رها كني يا دور اندازي، همه را «خود» مي‌بيني و تفاوت‌ها را نمي‌نگري. شريعتي گفته بود كه همه هم‌ديگر مي‌شوند؛ و درست همين جاست كه رمز شگرف ما تري في خلق الرحمن من تفاوت را درخواهي يافت .

 ‌هاي شهر من و شهر روياهاي من و شهر داستان‌هاي پدربزرگ من و شهر يادها و يادگارهاي ابدي، هنوز چه شگفتي‌ها كه در خويش مي‌داري، نهان و آشكارا. چه عجايبند بر زبر خاكت كه چهارده قرن است تا گذرگاه پاك‌ترين‌ها بوده است و شگفتي‌هاست در نهانت كه دهانِ گشوده به پهناي فلكت درمي‌بايست تا از اين همه راز شمه‌اي واگويي[xxiii]. چه بسا زمينِ هرجاي عالم كه زير گام‌هاي قيصرها و ملوك و شيوخ لرزيده‌اند اما هم‌آنان را عظمت و قدوسيت تو گام‌ها به لرزه درانداخته است و چه بسا جباران و قهاران را در خاك تو پر وبال قدرت ريخته و چشم بصيرت بينا شده و چه گوهرها كه در جوف خويش نهان مي‌داري تا ... كي؟



[i] - غفلت از ايام عشق پيش محقق خطاست                      اول صبح است خيز كاخر دنيا فناست        سعدي، از غزل:

صبر كن اي دل كه صبر سيرت اهل صفاست                چاره‌ي عشق احتمال، شرط محبت وفاست

[ii] -  ؛ باب‌البلال، باب رقم 138 ، Bilal Gate

[iii] -  اين در به ديوار شرقي مسجد متصل است؛ در شمال باب جبرئيل و رو به بقيع باز مي‌شود در پشت ايوان صفه. درِ اخير را در توسعه‌ي چهارم مسجد شريف نبوي در سال 91 هجري قمري ( 709 م.) و به روايت ديگر بين 86 تا 96 ه . ق. در دوره‌ي وليدبن عبدالملك اموي به سه در اصلي دوران حضرت پيامبر - صلوات‌الله و سلامه عليه-   افزوده‌اند.

[iv] -  باب جبرئيل، باب جبرئيل در پشت مرقد مطهر حضرت پيامبر از جانب پاهاي مبارك آن حضرت قرار دارد. مدخل آن مقابل محراب‌التهجد در شمال خانه‌ي حضرت فاطمه است كه قبلا باب عثمان بوده است. وجه تسميه‌ي اين باب به باب جبرئيل آن است كه حضرت پيامبر  جبرئيل را در مدخل اين باب ملاقات كرده‌اند. ايوان صفه در مدخل اين باب قرار دارد.

[v]  -  و اما داستان اين شمال و جنوب از اين قرار است كه نويري مي نويسد:

«به طوري كه در صحيح بخاري و كتاب‌هاي ديگر آمده است، پيامبر(ص) تا شانزده يا هفده ماه پس از هجرت به مدينه هم‌چنان به سوي بيت‌المقدس نماز مي‌گزارد و بسيار دوست مي‌داشت كه قبله‌ي او خانه‌ي كعبه باشد و به جبرئيل گفت اي جبرئيل بسيار دوست مي‌دارم كه خداوند روي مرا از قبله‌ي يهوديان برگرداند؛ جبرئيل گفت من بنده‌اي بيش نيستم . از خداي خود بخواه و مسالت كن و پيامبر (ص) هرگاه به سوي بيت‌المقدس نماز مي‌گزارد، چهره‌ي خود را به سوي آسمان مي‌گرفت تا خداوند متعال آيه‌ي 144 سوره‌ي بقره را نازل فرمود كه در آن مي‌فرمايد:

{ قد نري تقلب وجهك في‌السماﺀ فلنولينك قبله ترضيها فولّ وجهك شطرالمسجدالحرام و حيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره... الخ }

به درستي گرداندن چهره‌ات را به سوي آسمان مي‌بينيم. هرآينه به قبله‌اي برمي‌گردانيمت كه آن را خوش مي‌داري. رويت را به مسجدالحرام برگردان و هر كجا بوديد، روي خود را به جانب آن برگردانيد.

محمدبن سعد مي‌گويد پيامبر(ص) دو ركعت از نماز ظهر را در مسجد خود با مسلمانان گزارده بود كه فرمان رسيد رو به مسجدالحرام كند و آن حضرت به سوي كعبه برگشت و مردم هم با او برگشتند. و همو مي‌گويد و گفته شده است كه رسول خدا (ص) در قبيله‌ي بني سلمه به ديدار مادر بشربن براﺀ‌بن معرور رفت و او براي پيامبر (ص) غذا تهيه ديد و هنگام ظهر شد و پيامبر (ص) با اصحاب خود دو ركعت از نماز ظهر را خوانده بود كه فرمان رسيد به سوي كعبه برگردد و به سمت كعبه برگشت و صورت او به سمت ناودان كعبه بود و اين مسجد به همين مناسبت مسجد دوقبله ناميده شد و آن، روز دوشنبه نيمه‌ي رجب و ابتداي هفدهمين ماه هجرت بود.

بخاري روايت مي‌كند اول نمازي كه رسول خدا به سوي كعبه خواند، نماز عصر بود و گروهي همراه آن حضرت نماز گزاردند و مردي از آنان كه با پيامبر (ص) نماز گزارده بود، بيرون آمد و بر مردمي ديگر گذشت كه در مسجد به حال ركوع بودند. گفت به خدا سوگند من با رسول خدا به سوي مكه نماز گزاردم. شما هم مثل ايشان به طرف قبله برگرديد.

ابن اسحاق مي‌گويد چون قبله از بيت‌المقدس به كعبه برگشت، رفاعه‌بن قيس و قردم‌بن عمرو و كعب‌بن اشرف و رافع‌بن ابي رافع و حجاج‌بن عمرو و ربيع‌بن ربيع‌بن ابي حقيق  و كنانه‌بن ربيع بن ابي حقيق به حضور پيامبر آمدند و گفتند اي محمد تو كه مي‌پنداري بر ملت و آيين ابراهيم هستي، چه چيزي تو را از آن قبله برگرداند؟ به همان قبله‌ي اول برگرد تا به تو ايمان آوريم و از تو پيروي كنيم؛ و منظورشان فريب دادن پيامبر بود و خداوند آيات 142 و 143 سوره‌ي دوم را نازل فرمود كه مي‌فرمايد: { سيقول‌السفهاﺀ من‌الناس ما ولّيهم عن قبلتهم‌التي كانوا عليها قل لله‌المشرق و المغرب يهدي من يشاﺀ الي صراط مستقيم و جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهداﺀ علي‌الناس و يكون‌الرسول عليكم شهيدا و ما جعلناالقبله‌التي كنت عليها الا لنعلم من يتبع‌الرسول ممن ينقلب علي عقبيه و ان كانت لكبيره الا علي‌الذين هدي‌الله و ما كان‌الله ليضيع ايمانكم ان‌الله بالناس لرئوف رحيم.}

به زودي مردم سفيه و بي خرد خواهند گفت چه چيزي آن‌ها را از قبله‌اي كه بر آن بودند، برگرداند؟ بگو كه مشرق و مغرب از آنِ خداست و هر كس را بخواهد، به راه راست هدايت مي‌فرمايد. هم‌چنين شما را مردمي ميانه و معتدل قرار داديم تا گواه مردم باشيد و پيامبر بر شما گواه است و قبله‌اي كه بر آن بودي، تغيير نداديم مگر براي آن كه بيازماييم گروهي را كه از پيامبر(ص) پيروي مي‌كنند از آنان كه مخالفت كنند. اگرچه اين گردانيدن قبله گران است مگر در دل كساني كه خدا ايشان را هدايت فرموده است و خداوند متعال اجر پايداري و ايمان شما را تباه نمي‌گرداند كه به تحقيق خداوند بر مردم مهربان و بخشاينده است. نويري، همان، صص 379- 380

[vi] - تعبير برگرفته ازطبيب اصفهاني:

غمت در نهان‌خانه‌ي دل نشيند                         به نازي كه ليلي به محمل نشيند

[vii] -  اين سخن موزون از تخمه و تبار تصنيف‌هاي اندكي قديمي است كه در يك بامداد آرزوخيز به مروايي فرخ فراز آمد؛ بامدادي از جنس « چنان كه افتد و داني» اگرچه نه به روزگار جواني؛  اما نابيوسان و گويي هر هفت كرده و نغز و نازان؛ و هم از آن روست اگر به خلاف‌آمد عادت در زيّ پاياترين پاره‌هاي انديشه گشت و در دل و جان نشست و ديگر به هيچ رو از آن ويرانه رخت نبست.

[viii] - مولوي، كليات شمس

[ix] - جزدر صفاي اشك دلم وا نمي‌شود                 باران به دامن است هواي گرفته را              شهريار، از غزل:

بيداد رفت لاله‌ي بربادرفته را                  يارب خزان چه بود بهار شكفته را

[x] - از دست رفت صبرم اي ناقه پاي بردار

[xi] - سعدي

[xii] - باز مي‌لرزد دلم، دستم/ باز من ديوانه‌ام، مستم/ باز دل را در هواي ديگري بستم/ آي نخراشي به غفلت گونه‌ام را، تيغ / آي نپريشي صفاي زلفكم را، دست / آبرويم را نريزي، دل/ اي نخورده مست/ لحظه‌ي ديدار نزديك است. مهدي اخوان ثالث

[xiii] -  ابن اسحق گويد: رسول- صلي الله عليه و آله و سلم- بعد از آن بر ناقه سوار شد و زمامش فروگذاشت... مي فرمود كه مهارش بگذاريد كه اين اشتر مامور است. مي رفت تا بدان موضع رسيد كه اين زمان مسجد است و مسجد آن روز مبرك، يعني جاي خفتن اشتران، بود، ملك دو يتيم، پسران بني النجار- كه در تربيت معاذبن عفرا مي بودند نام يكي سهل و دوم سهيل، پسران عمروبن عباد. سيد رسول - صلي الله عليه و آله و سلم- از ناقه فرود نيامد. ناقه برجست؛ اندك راهي برفت... ناگاه باز پس گرديد و همان جايگه -كه اول خفته بود- بخفت و گردن به زمين نهاد. رسول-  صلي الله عليه و آله و سلم-  ... از حال اشترخوان (كذا  و  جاهاي ديگر اشترخان) سوال فرمود كه كراست. معاذبن عفرا گفت از آنِ دو يتيم است ...  رسول - صلي الله عليه و آله و سلم-  فرمود كه اين جا ان شاﺀ الله منزل باشد. رسول - صلي الله عليه و آله و سلم- آن دو پسر را بخواند و طلب فروختن اشترخان كرد از ايشان تا آن مسجد را سازد. ايشان گفتند ما به تو مي‌بخشيم. رسول به هبه قبول نمي فرمود تا از ايشان بخريد و مسجدي بر آن بنا كرد. كازروني، سعيدبن محمّدبن مسعود، نهايه‌المسئول في روايه‌الرسول، ترجمه و انشاي عبدالسلام‌بن علي‌بن‌الحسين‌الابرقويي، ج1، تصحيح و تعليق، محمد جعفر ياحقي، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چ1، 1366، صص 358- 359 ... و به قول نويري عاقبت حضرت پيامبر (ص) اين زمين را به ده دينار خريد. نويري، همان، ص 325

[xiv] -  نديدي كه خداي تو به قوم عاد و شهرشان، ارم، چه كرد؟ ارم، بهشتي كه بر ستون‌ها بنا شده است؛ كه چنو شهري نيافريده است.  فجر، 89/ آيات 6- 8، و اما درباب تفسير ذات العماد و چند و چون آن رك تفاسير قرآن كريم از جمله مومن مشهدي، محمد، تفسير .. بر جزﺀ سي ام قرآن مجيد، با تصحيح و مقدمه‌ي علي محدث، مركز انتشارات علمي و فرهنگي، تهران، 1361، صص 105- 106

[xv] - تعداد 2104 ستون هم اينك مسجد و حرم نبوي را بر سر دست دارند. براي اطلاع دقيق‌تر از وضع و نام و تعداد و تاريخچه‌ي ستون‌ها رك. جعفريان‌، رسول، آثار اسلامي مكه و مدينه، نشر مشعر، تهران، 82، چاپ دوم

[xvi] - اقبال لاهوري؛ راستي مگر نه اين كه داستان، داستان موسي و عصاي اوست- بي تشبيه- آن جا كه از فرط ذوق حضور گفت كه: هي عصاي اتوكا عليها و اهش بها علي غنمي و لي فيها مآرب اخري؛ و هنوز مانده بود تا از اين دست بگويد كه ... بالاخره آدمي آدمي است حتي پيامبر مرسل خدا- علي نبينا و عليه السلام.-

[xvii] - در دوزخم ار زلف تو در چنگ آيد                از حال بهشتيان مرا ننگ آيد

ور بي تو به صحراي بهشتم خوانند                صحراي بهشت بر دلم تنگ آيد                  ابوسعيد ابي الخير

طرفه آن كه مضمون اين رباعي چنان در دل و جان مولانا نشسته است كه با تغييري اندك در مصراع سوم آن را چنين بازسروده:   

در دوزخم ار زلف تو در چنگ آيد                از حال بهشتيان مرا ننگ آيد

گويي كه به صحراي بهشتم ببرند صحراي بهشت بر دلم تنگ آيد                 مولوي، كليات شمس، رباعيات

[xviii] - خداوند منزه‌تر و برتر از آن است كه او را وصف مي‌كنند. اسراﺀ / 43

[xix] - گويند بيا به باغ كان جا لاغ است                          ني زحمت نزهت و بانگ زاغ است

اندر دل من رنگرز صباغ است                                          كاندر پر هر زاغ از او صد باغ است                 مولوي، كليات شمس، رباعيات  

[xx] -  تنگ‌چشمان نظر به ميوه كنند                                ما تماشاكنان بستانيم،

تو به سيماي شخص مي‌نگري                     ما در آثار صنع حيرانيم                سعدي، از غزل:

ما گدايان خيل سلطانيم                                  شهربند هواي جانانيم

[xxi] -  در نظم خلقت خداي رحمان بي‌نظمي و تفاوتي نخواهي يافت. بارها به ديده‌ي عقل در نظام مستحكم آفرينش بنگر تا هيچ سستي و خللي در آن تواني يافت؟ ملك/ 4

... اين قول را هم بشنويم كه تفاوت را تفاسير بسيار است؛ از جمله... من تفاوت اي – خلل و اضطراب و تفرق بل هي مستقيمه مستويه لا يفوت بعضها بعضا لقله استوائها. والقول الثاني انه عام في جميع خلق الرحمن اي – لم يفته شيئ اراده و لم يخرج شيئ عن موجب الحكمه. ميبدي، رشيدالدين،كشف الاسرار و عده الابرار، امير كبير، تهران، چاپ پنجم، 1371، ج 10، ص 172

[xxii] -  باز دوباره به چشم بصيرت نظر كن تا ديده‌ي خرد، زبون و خسته، تفاوت و نقصي نيافته، به سوي تو باز گردد و به حسن نظم الهي بينا شود. ملك / 5

[xxiii] - يك دهان خواهم به پهناي فلك                              تا بگويم وصف آن رشك ملك                مولوي‌، مثنوي

¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط غلامرضا عمرانی

نظرات دوستان

یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

سفر به خانه‌ی دوست ۸

به نام دوست

تا قاف با عشق     ( 8 )

چهارشنبه

10/ 11/ 80

ساعت 0605

دل‌داده را ملامت گفتن چه سود دارد؟![i]

به ورجاوندي اين لحظه‌ي ابدي سوگند كه سر از پاي نشناختن يعني همين!

جمال در نظر وشوق هم‌چنان برجاست             گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست[ii]

سفره‌ي سلطان است و منِ درويش؛ بر چنين سفره‌ها عذر درويش موجه است[iii] و ...

گشتي بزنيم؛ از باب بلال وارد شده‌ام؛ مي‌توانم برگشت؛ مشكلي در پيش نيست. وارد حرم شريف مي‌شوم.

خوانده‌ام؛ مي‌دانم؛ به من مگوييد؛ خوانده‌ام: « اذن دخول بطلب؛ پاي راست را بر پاي چپ مقدم بدار؛  از در جبرئيل داخل شو؛ پس صد بار بگو الله اكبر؛ آن گاه دو ركعت نماز تحيت مسجد بگذار و بر و به سمت حجره‌ي شريفه و بگو:

السلام عليك يا رسول‌الله؛ السلام عليك يا نبي‌الله؛ السلام عليك يا محمدبن‌عبد‌الله؛ السلام عليك يا خاتم‌النبيين؛ اشهد انك قد بلغت الرساله؛ و اقمت الصلوه و آتيت الزكوه؛ و امرت بالمعروف؛ و نهيت عن المنكر؛ و عبدت‌الله مخلصا حتي اتيك اليقين؛[iv] فصلوات الله عليك و رحمته و علي اهل بيتك الطاهرين.

مي‌دانم؛ مي‌دانم؛ هجده هزاران[v] مي‌دانم؛ اما مگر اين دل هم مي‌پذيرد؟ آي، اهل خدا، مي‌داني اين دل از چه مي‌ترسد. هيچ كس نداند، تو خوب مي‌داني؛ از اين مي‌ترسد كه شرمسارش كنند از پرسشِِِ درواكنِ«من انت؟» مي‌داني چه مي‌گويم؛

واخجلتا من وقوفي باب داركم                 يقول ساكنها: «من انت يا رجل»[vi]

و مي‌داني كه اين دل آن نيست كه اين پرسش را تاب آرد. نه خاكي كه بر سر دل ريزد و نه پايي كه بگريزد. حالا ديگر سر بر آستانه دارد و خوش مي‌خواند كه:

ما مرغِ گرفته ايم، اين دام كه راست؟[vii]

اذن دخول بطلبم؟ آري؛ درست مي‌گويي؛ اين را هم خوانده‌ام؛ يا ايهاالذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النبي الا ان يوذن لكم....[viii] با شد؛ اذن دخول مي‌گيرم:

ايه يا لالاﺀ بدرالحسن من وجه بهاك                  و رواﺀاللطف من ينبوع كلثوم حلاك

ينتوي يلقاك قلبي عالقا في شفتي                        ا يمنّي ام يولّي؟! ايّها يقضي رضاك؟[ix]

         ولكن اذا دعيتم فادخلوا.[x]درنگ روا نيست.

راستي كدام پا را پيش گذاشته‌اي؟

اين سوال‌ها را براي عاقلان رها كن كه آن شوريده پيش از من و تو گفت:

من اگر با عقل و با امكانمي                          هم‌چو شيخان بر سر دكانمي[xi]

گفتي و گفتند و گفته‌اند : «از باب جبرئيل داخل شويد.» باشد؛ مرا سر تمرد هم نيست؛ اگر سري هست و مرا سر آن هست كه سر بر خط فرمان نهم...؛ بگذريم؛ گيرم كه سر از پاي مي‌شناسم- كه تو مي‌داني كه نمي‌شناسم- آخر عاقلان را چه كنم كه چونان حلقه بر درند و باب جبرئيل از هجوم آنان زورقي بر درياي محيط را ماند كه هر كه را پرواي غرق شدن است، دستي افراشته بدان دارد و بر آن است كه خويش را و «گليم خويش» را از موج حادثات برهاند و تا نجات براند؛ و مگر در هجوم اين مايه عاقل -كه از هم اكنون خرمن خرمن ثواب برمي‌گيرند تا توشه‌ي آخرت فراهم آرند- خوشه‌چيني ناچيز را جايي هست؟ اما من اين ها ندانم؛ اين قدر دانم كه

به سلام آمدگان حرم مصطفوي                 «ادخلواها بسلام» از حرم آوا شنوند[xii]

از هر در كه وارد شوند؛ و لا تحملنا ما لا طاقه لنا به و اعف لنا[xiii] اگر فراموش كرديم يا خطا.

و اگر خطايي رفت، يادآر كه

ما عاشقان مستيم سر را ز پا ندانيم              اين نكته‌ها بگيريد بر مردمان هشيار

در راه عشق اگر سر بر جاي پا نهاديم            بر ما مگير نكته ما را ز دست مگذار[xiv]

راستي آن روزها چه طور؟ تشنه‌ي آنم كه بدانم. آن روزها چه طور؟

روزي كه خانه را سه در بيش نبود: « دري در آخر مسجد و دري كه به آن در رحمت مي‌گفتند و در سوم دري بود كه رسول خدا از آن داخل مي‌شد.»[xv]

از باب بلال وارد مي‌شوم.

چهارشنبه

10/ 11/ 80

ساعت 0608

چه بوي است اين كه عقل از من ببرد و صبر و هشياري؟[xvi]

بهشت! بهشت همين جاست؛ درست همين جا؛ اين صداي بال ملايك است كه به گوش چنين خوش مي‌آيد يا صداي خنده و شوخي و هلهله‌ي ياران پيامبر؟ پنجاه و سه ساله مردي ايستاده در برابر تاريخ دنيا و آن را ديگرگون كرده و به اراده‌ي خويش ساخته، اينك در اوج قدرت و عظمت، سنگ و خشت خام بر دوش مي‌كشد و هم‌پاي عمار ياسر و علي‌بن ابوطالب و جماعتي ديگر از مهاجر و انصار با گل چسبناك و شعر و رجز و شوخي و عرق جبين اندك اندك ديواري بر مي‌آورد تا در سايه‌ي آن بنشيند و با همينان راي زند و تاريخ دنيا را از نو رقم زند و مرزها را يكان يكان و دوگان دوگان از پيش پاي ياران بردارد و گل عشق و آزادي بكارد. آنك اوست كه دست در زلف‌هاي مجعد عمار كرده است و خاك و خوي از زلف او مي‌سترد و دل‌داري‌اش مي‌دهد و در همان حالت در وصف اشتران باركش شعر مي‌خواند؛ شعري با اين مضمون:

اين اشتران كه خشت بر پشت مي‌كشند، از اشتراني كه بارشان خرما و مويز است و از خيبر مي‌آيند، ارزشمندترند؛[xvii]

 شعري كه برساخته‌ي همگان است و موسيقي آن، آهنگ كار؛ تا خستگي از تن بزدايد و نشاط و سرخوشي بيفزايد. گاهي كه آهنگ يك‌نواخت مي‌شد و بيم آن مي‌رفت كه خستگي، خود را بروز دهد، رسول خدا آهنگي ديگر سر مي‌كرد، در وزني ديگر؛ تا رخوت از تن‌ها بزدايد؛ شگفتا! مردي كه از شاعران با يتبعهم الغاوون[xviii]ياد مي‌كند، در بناي يكي از بزرگ‌ترين بناهاي اسلام شعر را به عنوان يكي از مصالح آن به‌كار مي‌برد و براي تشويق ديگران با صداي رسا مي‌خواند كه:

اللهم ان الاجر اجرالآخره               فارحم الانصار والمهاجره[xix]

و بدين سان مسجد را، همين مسجد را ساختند.

چهارشنبه

10/ 11/ 80

ساعت 0610

اتت روائح رندالحمي و زاد غرامي[xx]

و حالا بهشت همين جاست؛ درست همين جا؛  بستان‌هايش؟ در دل مشتاقان؛ هزار هزار، باغ در باغ و برگ در برگ و شاخ در شاخ و گلستان در گلستان. شربت اندر شربت اندر شربت است.            [xxi] شاخه‌ها سر در هم فرو كرده و ميوه‌هايي از سور، از سرور، از شور، از نور، والبيت المعمور، والسقف المرفوع، والبحرالمسجور، [xxii] و درست همين است؛ السقف المرفوع؛ تا كجا؟ تا چند؟ گويي تمورالسماﺀ مورا[xxiii]؛  درهاي آسمان در حال گشودن است و كروبيان عالم اعلي صف كشيده به حسرت بر ما نظاره كنان؛ و آنك بهشتيان؛ گرداگرد اين باغ و گلستان حرم مصطفوي، يك يك، دو دو، ده‌ ده و هزار هزار سر به هم آورده يا غرقه در خويش يا في جنات و نعيم، فاكهين بما آتاهم‌ ربهم و وقاهم ربهم عذاب‌الجحيم، كلوا واشربوا هنيئا بما كنتم تعملون، متكئين علي سرر مصفوفه[xxiv] ؛

هر گوشه يكي مستي دستي زبرِ دستي            وان ساقي هر هستي با ساغر شاهانه

در شهر يكي كس را هشيار نمي‌بينم                هر يك بتر از ديگر شوريده و ديوانه[xxv]

و عقل نهيب‌زنان كه كدام جنات بي تجري من تحتهاالانهار[xxvi] تمام است؟ مگر نمي‌بيند! عقل است و معذور. اين جا به بال عشق بايد پريدن نه به پاي عقل. مگر عقل اين جوي‌هاي روان را نمي‌بيند كه همه را بيم غرق است در آن:

اشاهد من اهوي بغير وسيله    و يلحقني شان اضل طريقا

يوجج نارا ثم يطفي برشه                 فذاك تراني محرقا و غريقا[xxvii]

بگذريم، اينك سر حديث ديگرانم نيست؛ اول سلامي به صاحب خانه بايد داد؛

«پس روي به جانب او مي‌ايستي، پايين پاي مبارك؛ و مي‌گويي: السلام عليك يا...»

و ايستادم و گفتم:

اي غايب از اين محضر، از مات سلام‌الله            وي از همه حاضرتر، از مات سلام‌الله

اي نور پسنديده، وي سرمه‌ي هر ديده            احسنت زهي منظر، از مات سلام‌الله

اي صورت رحماني، وي رحمت رباني            بر مومن و بر كافر، از مات سلام‌الله

اي غايب بس حاضر، بر حال همه ناظر            وي بحر پر از گوهر، از مات سلام‌الله

اي شاهد بي نقصان، وي روح ز تو رقصان            وي مستي تو در سر، از مات سلام‌الله

اي جوشش مي از تو، وي شكّر ني از تو     وز هر دو تويي خوش‌تر، از مات سلام‌الله[xxviii]

سلامي به شيريني صبح عيد، به گوارايي آخرين جرعه‌ي مانده در سبو در نيم‌روز طاقت‌سوز تموز، به پاكي ناب‌ترين و بي‌غش‌ترين گوهرهاي اشكي كه از اخلاص، از سويداي دل آغاز مي‌شوند و به دامن‌هاي پاك سرريز؛ به زلالي كلام اهل خدا، سلام بر آن خفته‌ي بيدار، بر آن غايب هشيار، بر آن خياره‌ي اخيار، بر آن گزيده‌ي ابرار، بر شافع روز شمار، بر

احمد محمود ابوالقاسم محمد عقل كل            مخزن سرّ الهي رازدار هشت و چار

هم‌نشين لي مع الله معني نون والقلم                      ره‌سپار ليله الاسري سوي پروردگار[xxix]

بر آن اولي بالمومنين من انفسهم[xxx]، بر آن دارنده‌ي اسوه حسنه لمن كان يرجوالله واليوم الآخر و ذكرالله كثيرا[xxxi]، بر آن شاهدا و مبشرا و نذيرا، و داعيا الي الله باذنه و سراجا منيرا[xxxii]، بر آن كه فرستاده شد بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله و لو كره المشركون.[xxxiii]

سلام،

اي ز رويت چراغ دين روشن   سدره‌ات نخل وادي ايمن

گر تجلي به طور يافت كليم             بود طور تو عرش حي قديم

گر مسيحا بدان مسيحايي                       يافت معراج چرخ مينايي،

او از آن رفت پيش‌تر ز سپهر     كز قدومت دهد نويد به مهر

هست قربان تو صد اسماعيل سوخته در رهت هزار خليل

قطره‌ريز آمدت سحاب كرم             بر سر تشنگان وادي غم

قطره‌اي زان سحاب عرش‌خرام            شستن نامه‌ي مراست تمام

به كه زاري كنم؟ شفيع تويي     پادشاه جهان‌مطيع تويي

هستم از عاصيان امت تو               گر ني‌ام لايق شفاعت تو

باري اينم ستاده پابرجاي             غرق بحر گناه سر تا پاي

من و زاري و بنده فرماني               هرچه خواهي بكن تو مي‌داني[xxxiv]

اينك زمان آن دو ركعت تحيت رسيده است؛ باز «نك بتان با آبدستان مي‌رسند». آن هم هاي هاي و نعره‌ي مستان و بانگ سرخوشان- اگر سرشك امان دهد؛ كه نمي‌دهد-  حالا ديگر چرا؟ گفتم « در عين وصل اين ناله و فرياد چيست»؟[xxxv] نگفت به عادت مالوف كه «ما را جلوه‌ي معشوق بر اين كار داشت»[xxxvi]. گفت: «... اگر نيامده‌بودم...، و اگر اكنون اين جا نبودم...، و اگر در آن روز خوب خدا، در آن بعد از ظهر سرشار از دلهره- كه مي‌بايست همه چيز را آماده مي‌ساختم- سه بار طول و عرض تهران را گز نكرده‌بودم و نوميدوار تسليم شده بودم؛ و اگر به «نمي‌شود»هايي كه از در و ديوار مي‌باريد، گردن نهاده بودم؟ و اگر... و اگر... و اگر... .»

بس كن ديگر. اكنون كه «اگر»ها به حقيقت نپيوسته و «گل در بر و مي بر كف و معشوق به كام است»؛ اكنون كه «سلطان جهانت به چنين روز غلام است؟»،[xxxvii] اكنون ديگر چرا؟ كسي از درون دل ندا درداد كه مگر نشنيده‌اي كه«عاشقي محنت بسيار كشيد و آن گاه كه يارانش در زبان گرفتند كه ... «حالا ديگر چرا؟» گفت «محنت قرب ز بعد افزون است».[xxxviii] باز هم چرا؟ مي‌پرسي چرا؟ يعني نمي‌داني؟ پاسخ همين است: « اگر نيامده بودم»؛ واي اگر نيامده بودم. اگر آن زن و شوي مهربان كه حاملان اين «مژده‌ي وصل تو» بودند، آن را به من ابلاغ نكرده بودند؛ و اگر آن اتفاق كه افتاد نمي‌افتاد؛ اگر آن نامه كه رسيد، نمي‌رسيد؛ و اگر آن «يوتيه من يشاﺀ» مدد نمي‌كرد، اين «فضل» - كه از اوست و مرا ارزاني داشت و مستحقم دانست و «به زكاتم» بخشيد ...- اينك بزرگواري كه اوست و تنها او را مي‌برازد «ذوالفضل‌العظيم» بودن كه «فضل» تنها او راست و يوتيه من يشاﺀ والله واسع عليم، يختص برحمته من يشاﺀ والله ذوالفضل العظيم[xxxix]. اين نفس جان دامنم برتافته‌ست؛ بوي پيراهان[xl] ... . بگذريم.

راستي، مگر همين تو نبودي كه مي‌گفتي:

هزار سال به اميد تو توانم بود            اگر مراد برآيد هنوز باشد زود

وگر مراد نيابم، مرا اميد بس است            نه هركه رفت، رسيد ونه هركه گفت، شنود[xli]

پس اينك چرا اين مايه تنگ حوصلگي؟

 

 

 

 

 

 



[i] - دل‌داده را ملامت گفتن چه سود دارد؟                مي بايد اين نصيحت كردن به دل‌ستانان     سعدي، از غزل:

خفته خبر ندارد سر بر كنار جانان                  كاين شب دراز باشد بر چشم پاسبانان

[ii] - سعدي، از غزل:

اگر مراد تو اي دوست بي‌مرادي ماست                مراد خويش دگرباره من نخواهم خواست

[iii] - به كجاي تو زنم بوسه؟ نداند چه كند                 بر سر سفره‌ي سلطان چو نشيند درويش(؟)

[iv] - جمله‌ي و عبدت‌الله مخلصا حتي اتيك اليقين ماخوذ است از آيه‌ي شريفه‌ي واعبد ربك حتي ياتيك اليقين 15، حجر/99 ؛ و دايم به پرستش خداي خويش مشغول باش تا آن دم كه تو را يقين/ مرگ فرا رسد.            

[v] - هجده هزاران با الهام از اين بيت زيباي مولوي براي من هميشه عدد كثرت بوده است:

گر نترسم ز ملال تو بخوانم صد بيت                            كه ز صد بهتر وز هجده هزاران تو مرو           از غزل شماره‌ي 2215:

گر رود ديده و عقل و خرد و جان تو مرو                 كه مرا ديدن تو بهتر از ايشان تو مرو

[vi]  - ميبدي، رشيدالدين ، كشف الاسرار و عده الابرار ، ج3، ص337؛ واي بر اين شرمساري كه بر درگاه خانه‌اي بايستي و صاحب خانه[به تجاهل] گويد: تو كه‌اي اي مرد؟

[vii] - حضرت مولانا‌، كليات شمس، رباعيات:

اين جمله‌ شراب‌هاي بي جام كه راست؟                ما مرغِ گرفته‌ايم اين دام كه راست؟

از بهر نثار عاشقان از چپ و راست                               چندين شكر و پسته و بادام كه راست؟

[viii] -  احزاب/ 54؛ اي كساني كه ايمان آورديد، به خانه‌هاي پيامبر داخل مشويد؛ مگر اين كه به شما اجازه دهند... .

[ix] - صلاح الصاوي، ديوان العشق، الطبعه الاولي، شتاﺀ 1367، 1989، مركزالرجاﺀ الثقافي في‌النشر، التوزيع: دارالتقي للطباعه والنشر والتوزيع، لبنان، بيروت؛ ترجمه‌ي اين دو بيت زيباي حافظ است:        

اي فروغ ماه حسن از روي رخشان شما                          آبروي خوبي از چاه زنخدان شما

 عزم ديدار تو دارد جانِ بر لب آمده                                 باز گردد يا برآيد؟ چيست فرمان شما؟         

[x] -  احزاب/ 54 ؛ ... اما موقعي كه دعوت شده‌ايد، بياييد... .

[xi] - مولوي، مثنوي، به تصحيح نيكلسون، اميركبير، دفتر دوم- 2399

[xii] - خاقاني شرواني، افضل الدين، بديل، به كوشش سيد ضياءالدين سجادي، انتشارات زوار، چاپ چهارم، 1373؛ از قصيده‌ي        

مقصد اين جاست نداي طلب اين جا شنوند                بختيان را ز جرس صبح‌دم آوا شنوند

[xiii] - بقره/ 286؛ بار پروردگارا، بار تكليفي فوق طاقت ما را به دوش ما منه و ببخش و بيامرز گناه ما را.

[xiv] - شيخ بهايي، از غزل:

آتش به جانم افكند شوق لقاي دل‌دار                          از دست رفت صبرم، اي ناقه پاي بردار

[xv] - نويري، شهاب‌الدين احمد، نهايه‌الارب، ترجمه دكتر محمود دامغاني، امير كبير، چ1، 1364، ج 1 ، ص 325

[xvi] - چه بوي است اين كه عقل از من ببرد و صبر و هشياري                ندانم باغ فردوس است يا بازار عطاران       سعدي، از غزل:

دو چشم مست ميگونت ببرد آرام هشياران                         دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بيداران

[xvii] -  هذالجمال لا حمال خيبر                ابرّ عند ربنا و اظهر ، كازروني، سعيدبن محمّدبن مسعود، نهايه‌المسئول في روايه‌الرسول، ترجمه و انشاي عبدالسلام‌بن علي‌بن‌الحسين‌الابرقويي، ج1، تصحيح و تعليق، محمد جعفر ياحقي، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چ1، 1366، ص 359

[xviii] - شعراﺀ / 26؛ ... و شاعران را مردم جاهل گم‌راه پيروي كنند.

[xix] - كازروني، سعيدبن محمّدبن مسعود، همان، ص 360

[xx]- حافظ،  اتت روائح رندالحمي و زاد غرامي                   فداي خاك درِ دوست باد جان گرامي

بوي خوش عود از سرمنزل معشوق برآمد و بر عشق من افزود... ،

[xxi] - ماخوذ از اين بيت مولانا در مثنوي:

آفت اين در هوا و شهوت است                ور نه اين جا شربت اندر شربت است

[xxii] -  طور/ 5-7                 ... و قسم به درياي آتش فروزان

[xxiii] - همان جا، ... كه آسمان سخت جنبش كند.

[xxiv] - همان جا؛ در باغ‌هاي بهشت پر نعمت، به نعمتي كه خداوند نصيبشان فرموده، دل‌شادند و خدا از عذاب دوزخ محفوظشان داشته است و خطاب شود كه از هر نعمت كه خواهيد بخوريد و بياشاميد شما را گوارا باد پاداش اعمال نيكي كه در دنيا انجام داديد. در حالي كه نزديك هم بر تخت عزت تكيه زده‌اند...

[xxv] - مولوي، ديوان شمس؛ از غزل:

من بي‌خود و تو بي‌خود ما را كه بر خانه                صد بار تو را گفتم كم زن دو سه پيمانه

[xxvi] - جنات تجري من تحتهاالانهار، بقره/25

[xxvii]  - سعدي، گلستان،باب 2، حكايت 9؛ آن را كه دوست دارم، بي هيچ واسطه و دستاويزي مي‌بينم؛ پس حالي به من دست مي‌دهد كه راه خود را گم مي‌كنم. آتشي مي‌افروزد و گاهي آن را با قطراتي از آب خاموش مي‌كند؛ هم از اين روست كه مرا گاهي در حال سوختن مي بينيد و گاهي در حال غرق شدن.

[xxviii] - حضرت مولانا، كليات شمس

[xxix] - قاآني شيرازي، ديوان، از قصيده‌ي:

آفتاب و سايه مي رقصند با هم ذره‌وار                كافتاب دين و سايه‌ي حق شد امروز آشكار

[xxx] -  احزاب/ 7؛ پيامبر سزاوارتر است به مومنان از خود آن‌ها

[xxxi] -  احزاب/ 22؛ در او ( رسول الله) اوصاف و افعال نيكو بسيار است براي آن كس كه به ثواب و روز قيامت اميد مي‌دارد و خدا را بسيار ياد كند.     

[xxxii] -  احزاب/ 45-46؛ گواه خلق به خوب و بد و خوبان را مژده دهنده به رحمت الهي و بدان را ترساننده از عذاب وي و دعوت كننده‌ي خلق به خداوند و چراغ روشن همه‌ي عالم         

[xxxiii] -  صف/ 10؛ [فرستاده شد] براي گسترش دين حق تا آن را – هرچند كافران خوش ندارند- بر همه‌ي اديان عالم غالب گرداند.

[xxxiv] - شيرازي، عبدي بيك، هفت اختر، اداره‌ي انتشارات دانش، مسكو، 1974

[xxxv] - حافظ، از غزل:

بلبلي برگ گلي خوش‌رنگ در منقار داشت        واندر آن برگ و نوا خوش ناله‌هاي زار داشت

[xxxvi] - همان

[xxxvii] - حافظ،                گل در بر و مي بر كف و معشوق به كام است    سلطان جهانم به چنين روز غلام است

[xxxviii]- ← تا قاف با عشق ( 6 )، زيرنويس 5

[xxxix] - قرآن كريم‌ / 3/ 7- 66.

[xl] - اين نفس جان دامنم برتافته‌ست                   بوي پيراهان يوسف يافته‌ست

كز براي حق صحبت سال‌ها                        بازگو رمزي از آن خوش حال‌ها

من چه گويم؟ يك رگم هشيار نيست                شرح آن ياري كه او را يار نيست

و...

خوش‌تر آن باشد كه سر دلبران                        گفته آيد در حديث ديگران

كه خود خواند و خود داند.

[xli] - ميبدي، كشف‌الاسرار، ج7/ 234

¤ نوشته شده در ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط غلامرضا عمرانی

نظرات دوستان

یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

سفر به خانه‌ی دوست ۷

به نام دوست

تا قاف با عشق     ( 7 )

چهارشنبه

10/11/ 1380

ساعت 0055

زهي وجود كه جان يافت در عدم ناگاه

زهي بلند كه جان گشت با چنين پستي[i]

كفش‌ها را كندم؛ و نشستم لب تخت؛[ii] تخت پادشاهي كجا و اين اريكه‌ي بي زينه‌ اما بشكوه- كه آن لحظه كه بر آن پاي نهادم- كجا! پي بردم كه حتي «با شكستگي ارزد به صد هزار درست؛»[iii] آن هم از نوع تخت شاهي؛ كه از فراز هيچ تخت شاهي، هيچ كس تا كنون آن نديده است و نخواهد ديد كه من آن لحظه از فراز آن تخت ديدم؛ قطعه‌اي از بهشت! آري ، قطعه‌اي از بهشت، محصور در ديواري به بالا سه متر يا اندكي بيش و كم؛ و تا چشم كار مي‌كند در آن تاريكي نيمه‌شبان، نور ساطع تا ملايك، تا سماوات، تا خدا؛ و چشم‌هاي آسمان از آن روشن؛ و فرشته‌هاي خدا صف زده از هر سو براي تماشاي آن قطعه از بهشت كه مرا نصيب شده‌بود؛ و چه نصيبي! كه تا صبح قيامت مي‌توان از اين نصيب همه را نصيب داد؛ مي‌شود دنباله‌ي اين نور را گرفت و به بام فلك بررفت. نردبان آسمان همين جاست. آن چنان در آن غرقه‌ام كه چشم برنمي‌توانم گرفت. به افسوني نيرومند و بي‌خود از خويش برمي‌خيزم و به سوي پنجره مي‌روم. زاويه‌ي ديد خود را كه تغيير مي‌دهم، صحنه كامل‌تر مي‌شود؛ بگذار ببينم؛ من چند شب در اين اتاق مقيم خواهم بود؟ هنوز كسي به يقين وقت رحيل را نمي‌داند؛ اما من برآنم كه اين شراب مدامم از پاي خواهد افكند. ده روز دگر وايِ من و وايِ صلاح![iv] حالا كه برخاسته‌ام، صحنه طور ديگري جلوه مي‌كند؛ يك گوشه‌ي مدينه است و نه بيشتر؛ اما اينك قلب مدينه شده است؛ نه؛ بوده است؛ از ازل. همان است كه امشب هفت بار گرد آن طواف كرديم تا اقامت‌جاي را بيابيم؛ بقيع. به حرمت آن بقعه‌ي مبارك لحظه‌اي از جاي برمي‌خيزم تا تمامت آن را - كه در عرش هم نمي‌گنجد- در ني ني خسته‌ي چشم خويش بگنجانم و بار خداي را بر آن بستايم كه چشم را در صورت آدمي چنين تعبيه كرده است كه مي‌تواند در آن عظمت هفت آسمان را بگنجاند.

بقيع در پرتو ماه تلالويي ديگرگونه يافته‌است؛ هم‌چنان كه در قصه‌هاي پدر بزرگ؛ شكوه خاكي كه چهارده قرن هم‌چنان با بينندگان و زائرانش راز مي‌گفت، آن چنانم از خود سرشار و از خويشتن خويش تهي كرده «كه ياد خويش گم شد از ضميرم»[v] و بر زبانم مي‌رود، بي كه خود بدانم كه:

امشب نظري به روي ساقي دارم                              اي صبح مدم كه عيش باقي دارم[vi]

اما سر كه برمي‌افرازم، از شرم در خود فرومي‌روم. از پس ديوار بقيع، گنبد سبز رسول خدا را - كه فرشتگانش در ميان گرفته‌اند- مي‌بينم . آن قدر در خويش فرو مانده كه از چنين عظمتي آگاه نه؟

گفته بودم كه «من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم[vii] نگفته بودم؟

چهارشنبه

10/11/ 1380

ساعت 0145

گر تو هستي مرد عاشق شرم دار                        

خواب را با ديده‌ي عاشق چه كار؟[viii]

كدام خواب؟ نكند خواب‌نما شده‌اي و از خواب سخن مي‌گويي؟! نه؛ مرا ياراي آستين دريده شدن و گردكان در جيب يافتن و فسوس شنيدن از زبان دلدار نيست.[ix]

بگذار امشب را با اين غزل مولاي روم سركنم كه از زبان عاشقان فرمود:

ربود عقل و دلم را جمــــال آن عــربي                              درون غمزه‌ي مستش هـــــزار بوالعجبي

هزار عقل و ادب داشتم من اي خواجـه                        كنون چو مست و خـــرابم صلاي بي ادبي

مسبــب سبب اين جا درِِ سـبب بربست                           تو آن ببين كه سبب مي كشد ز بي سببي

 پرير رفتم سرمست بر ســــــر كويش                      به خشم گفت: «چه گم كرده اي؟ چه مي‌طلبي؟»     

شكسته بسته بگفتم يكي دو لفظ عــرب:                      « اتيت اطلب في حيـــــــكم مقـــــام ابي»

جواب داد:« كجا خفته‌اي؟ چه مي جويي؟                          به پيش عقل محمـــــــد پلاس بولهبي؟»

ز عجز خوردم سوگنـــدها و گرم شدم                             به ذات پاك خـــــــدا و به جان پاك نبي     

چه جاي گرمي و سوگنـــد پيش آن بينا                            و كيف يصــــرع صقـــــر بصوله الخرب

روان شد اشك ز چشم من و گواهي داد                              كما يسيل مياه السقـــــــا من القـــــرب

چه چاره دارم غماز من هم از خانه است                           رخم چو ســـكه‌ي‌ زر، آب ديده‌ام سحبي

برادرم، پدرم، اصل و فصل من عشق است                       كه خويش عشق بماند نه خويشي سببــي

چهارشنبه

10/ 11/ 80

ساعت 0500

اين مطرب از كجاست كه...؟[x]

صبح،

            نتابيده هنوز آفتاب

                                    وانشده ديده‌ي نرگس زخواب،[xi]

به صداي خوش و حزين نماز دوستان و هم‌سفران از بستر بيرون مي‌آيي. بستري در كار نيست؛ چرا كه خوابي دركار نيست؛ و چگونه مي‌توان خوابيد كه «رود به خواب دو چشم از خيال تو؟ هيهات!»[xii] مسجد رسول‌الله در دو قدمي تو و آن‌گاه خواب؟ زهي لاف دروغ از عشق اگر بتوان خوابيد. برمي‌خيزي به عادت مـﺄلوف و درمي‌يابي كه هنوز تا نماز يك قرن فاصله است؛ اما اين فاصله را صداي خوش مـﺆذّن كه از مناره‌هاي مسجد مي‌تراود، كوتاه مي‌كند؛ به پيشواز اذان رفته است. خيل خيل مشتاقان را مي‌بيني كه چونان سيل به سوي حرم جاري‌اند؛ جاي درنگ نيست؛ آسيمه‌سر مي‌شتابي تا از طريق جوباراني خرد و حقير به درياي شكوهمندي بپيوندي كه يك سر در حرم مطهر دارد و سرهاي ديگر در كوچه‌ها و فندق‌ها و خانه‌ها و ...؛ صدا صداي آشناست؛ روح‌پرور است؛ ملكوت خدا همين جاست و با صداي تحرير موج موج مـﺆذن- كه از مـﺄذنه جاري است- صداي بال فرشتگانش را مي‌شنوي كه برمي‌روند و فرود مي‌آيند و تو ناخودآگاه، شوقمندانه و در حالتي چونان سكر و جذبه‌ي سماع، همراه با حافظ مي‌خواني كه:

اين مطرب از كجاست كه ساز عراق ساخت               و آهنگ بازگشت به راه حجاز كرد

و آنك خود را مي‌بيني كه در صفي به بلنداي ابديت ايستاده است و به قصد قربت دو ركعت نماز عشق مي‌خواند كه «در عشق دو ركعت است كه...»[xiii] و تو به خود، به پيكر خود – كه از تو جدامانده است- مي‌نگري از شوق؛ و به او مي‌خندي كه چه حقير ايستاده آن جا؛ و تو، خود، لحظه به لحظه برمي‌روي و فراتر و فراتر و فراتر مي‌شوي؛ و او، آنِ تو، جسم تو، پيكر تو به ركعتان است و هنوز پاي بر سنگ‌فرش صحن مسجد دارد، پايين پاي مبارك. لحظه‌اي  هست كه به ياد همه‌ي عزيزان نماز مي‌خواني و همه‌ي آنان در يك نقطه پيش چشمت حاضر مي‌شوند؛ پيش رويت اهل خدا، همه‌ي اهل خدا؛ و لحظه‌اي ديگر هست كه به امام ناپيداي جماعت اقتدا مي‌كني؛ همه به يك سو مي‌روند، كوچه مي‌دهند تا تو پاي در شارعي بگذاري فرشش از نور، صحنش از نور، ديوارها و سقفش همه از نور و آن گاه گويي در خم شكيل رودخانه‌اي و از خمي به خم ديگر، سرشار از نور، شناكنان به سوي نوري مي‌روي كه آغازش پيدا نيست؛ انجامش پيدا نيست؛ اما هست؛ همه جا هست؛ و در جاري زلال آن، «نسيم عطرگردان را شكر در مجمر»[xiv] انداخته‌اند تا تو به بام فلك‌الافلاك برشوي و «پله پله تا ملاقات خدا»[xv] بر روي و از شوق حضور، همراه با اهل خدا و جماعتي كه هم از رومند و هم از زنگ، هم ترك و هم تازي اما همه يك رنگ، به صداي بلند بخواني كه:

چو در دست است رودي خوش، بزن مطرب سرودي خوش

كه دست‌افشان غزل خوانيم و پاكوبان سر اندازيم[xvi]

و قطره قطره وجودت را ببيني كه همراه با زلال اشك جاري مي‌شود و مي‌رود تا آن شطّ شيرين پرشوكت [xvii]جاري در خويش؛ و سبحان‌الله و سبحان‌الله و سبحان‌الله.

چهارشنبه

10/ 11/ 80

ساعت 0545

زهي شراب و زهي جام و بزم و گفت و شنود

هنوز نمي‌داني در كدام محضر بر پاي ايستاده‌اي؛ آن هم در صف پاي ماچان!

صبحدمانِ مدينه هوا سرد است.

 الي ان غدا نحرالدجي متخضبا بدالق صبح لا يليق قرابه[xviii]

سرد است؛ بي وقفه تا ان غدا نحرالدجي؛ از آن پس را هنوز تجربه نكرده‌ام. امروز خواهم ديد. رو‌به روي باب جبراييل محوطه‌ي بازي يافته‌بوديم. تقريبا بر دست راست ماست باب جبراييل. اگر چپ از راست نمي‌شناسم، هنوز معذورم كه بر اين درگاه با خويش نتوان بود و بي‌بهاتر چيزي كه فراموش مي‌كني، راست و چپ است؛ راست و چپي در كار نه؛ كه همه روي از يك سو و به يك سو دارند؛ چپ و راست و اين سو آن سو در حضور محبوب از معنا تهي مي‌گردند؛ كه همه سو اوست و جز او نيست.

 آنان كه چند روز زودتر از ما آمده بودند، مي‌دانستند كه تقريبا حدود هفتاد و دو ملت در اين شهر حضور دارند. هفتاد و دو ملت ديگر، هم اكنون در مكه‌اند. ازدحام زايران از شب هنگام و سحرگاهان آغاز شده است و هر يك كوشيده در داخل صحن مطهر، زير رواق‌هاي گرم وصميمي حرم جايي برگزيند و تا نماز بامداد به راز و نيازي عاشقانه با معشوق و معبود بپردازد.

 بيرون، هوا هر دم رو به سردي مي‌رود. گويا از پسِ غدا نحرالدجي نيز.

 نغمه‌هاي حزين اذان صبح تازه دارد از دهان ماذنه‌ها به افلاك بر مي‌رود. بيش از نيم ساعت است كه بر سنگ‌فرش خنك حياط جنوبي بر پاي ايستاده‌اي و از گذر زمان آگاه نه؛ اما انتظار به پايان رسيد و مي‌آيد آن كه مي‌آيد! در دست چه دارد؟ كه را از آن نصيب خواهد داد؟ آيا ما هم؟ آيا «بر جاي بدكاري چو من»[xix] هم؟ خواهيم ديد. « نك بتان با آب‌دستان مي‌رسند». مي‌بيني؟ مي‌بيني؟ مي‌بيني؟ باورت مي‌شد؟

رسيد ساقيِ جــــان، ما خمارِ خواب آلود              گرفت ساغـــــر زرين سر سبو بگشود

صلايِ باده‌ي جـــان و صلاي رطلِ گران             كه مي‌دهد به خمـــاران به گاه زودازود

زهي صبـــــاح مبارك، زهي صبوح عزيز                    ز شاه جام شراب و ز ما ركوع و سجود

شراب صافــي و سلطان نديم و دولت يار              دگر نيـــــارم گفتن كه در ميانه چه بود

هر آن كه مـي نخـورد بر سرش فرو ريزد                  بگويدش كه:« برو در جهانِ كور و كبود»

نبشته بر رخ هر مست:« رو كه جان بردي»                 نبشته بر لب ســاغر كه:« عاقبت محمود»

نبشته بر دفِ مطرب كه:« زهره بنده‌ي تو»               نبشته بر كف ساقي كه:« طالعت مسعود»

بخنــــد موسي عمـران، به كوري فرعون                  بخور خليـــــل خدا، نوش، كوري نمرود

در دلم چيزي بود، مثل همان بيشه‌ي نور؛ و مي‌دانستم كه بي‌تابي ام آن قدر هست كه آوايي و فقط آوايي از دل اين سكوت نوراني تا دورها خواهدم برد؛ تا همان شقايق‌ها كه هست[xx]؛ تا لاله‌ها، تا لاله‌ها از كمر تا كمر، نيمي‌شان آتش و نيمي شبنم؛ تا بود و نبود صفات، تا جلوه‌گري‌هاي ذات؛ و تا خود خود خود او؛[xxi] اما، اما ... چه مي‌گويي؟ امان از اين نيمه‌ي خاكي‌ات، كه به رغم نيمه‌ي افلاكي پاي همراهي ندارد. كفِ نهاده بر سنگ‌فرش كم كمك از سرما كرخ مي‌شود و نم‌نمك فراموش مي‌كني كه در كدام بارگاهي و اذن حضور مي‌طلبي. اذن حضور؟ از كه و چرا؟ نمي‌داني چه مي‌گويند و مي‌گويي؛ اما به خود كه وامي‌آيي مي‌شنوي، از لب خود مي‌شنوي كه:

اگر مستان مستيم از ته ايمـان      وگر بي پا و دستيـــم از ته ايمان

اگر گبريم و ترسا ور مسلمون  به هر ملت كه هستيم از ته ايمان[xxii]

سال‌ها در آرزوي اين لحظه بودن؛ و اكنون  درست همان لحظه؛ هم‌چنان كه هميشه در روياها مي‌بود؛ زنده و واقعي؛ هم‌چنان كه مي‌بايست؛ زنده و واقعي؛ هم چنان كه مي‌شايست؛ زنده و واقعي.

آن داستان‌ها، همه در اين سرزمين اتفاق افتاد؟ مردمي‌ها، نامردمي‌ها، گذشت‌ها، ايثارها، عشق‌هايي فراتر از توان بشر و پليدي‌هايي برتر از خيال و گمان و وهم؟ و آن وقت اين تكه‌ي كوچك خاك كه اينك نصيب تو گشته تا پاي بر آن بيفشاري، كه را بوده است؟ كدام نغمه از كدام حنجره، كدام ناله از كدام دل، كدام تير از كدام كمان، به قصد كدام سينه و براي فرونشاندن كدام كينه از اين خاك بر آمده است؟ اشتياق دانستن سراپاي آدمي را مي‌سوزاند و نماز بامداد معبري مي‌شود براي عبور از دالاني هزار و چهار صد ساله تا تو به يك چشم‌زد از اين دالان بگذري و بلال و ابوذر و مقداد و سلمان را درست آن سوي اين معبر دست در دست به تماشا بنشيني و بخواني كه:

زين تنگناي خلوتم خاطر به صحـــرا مي‌كشد              كز بوستان باد سحر خوش مي‌دهد پيغام را

يك لحظه بود اين يا شبي كز عمر ما تاراج شد        ما هم‌چنــــــان لب بر لبي نابرگرفته كام را[xxiii]

نيمه‌ي افلاكي‌ات اكنون پاي بر نردباني نهاده است تا فلك‌الافلاك و هر يك گام كه بر آن بر مي‌رود، فربه‌تر و فربه‌تر مي‌گردد تا در تو نمي‌گنجد و پوسته را مي‌شكافد و پوست مي‌اندازد؛ اما، نيمه‌ي خاكي‌ات- كه پاي بر سنگ‌فرش دارد- نيز فربه تر و فربه تر مي‌گردد تا در پوست نگنجد و آن را بشكافد؛ آماسيده است؛ فربهي روح و جسم را هم اينك با هم تجربه مي‌كني؛ كه سرماي كمين كرده در سنگ، سخت سوزان و سوزان‌تر مي‌گردد تا آن جا كه ديگر آن را حس نمي‌كني و پيشاني كه به قصد سجده بر خاك مي‌نهي، سرماي گزنده را تا ژرفاي مغز و از آن جا تا تمام نيمه‌ي خاكي مادي مي‌پراكند. چه زمهرير غريبي![xxiv]

 

 

 

 

 



[i] -  مولوي، كليات شمس، از غزل:

برست جان و دلم از خودي و از هستي                         شده‌ست خاص شهنشاه روح در مستي

[ii] - برداشتي از سهراب سپهري: گيوه‌ها را كندم و نشستم لب آب

[iii] - بكن معامله‌اي وين دل شكسته بخر                كه با شكستگي ارزد به صد هزار درست حافظ، از غزل:

به جان خواجه و حق قديم و عهد درست                كه مونس دم صبحم دعاي دولت توست

[iv] - اندر سر من نبود جز راي صلاح                  اندر شب و روز پاك جوياي صلاح

     امسال چنانم كه نيارم گفتن                         يك سال دگر واي من و واي صلاح                        مولوي، كليات شمس، رباعيات

[v] - چنان پر شد فضاي سينه از دوست                 كه ياد خويش گم شد از ضميرم       حافظ، از غزل:

مزن بر دل ز نوك غمزه تيرم                           كه پيش چشم بيمارت بميرم

[vi]- امشب نظري به روي ساقي دارم                   اي صبح مدم كه عيش باقي دارم

 شايد كه بر افلاك زنم خيمه از آنك                 با هم‌دم روح هم‌وثاقي دارم                 فخرالدين عراقي، رباعيات

[vii] - من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم                اگرچه در پي‌ام افتند هر دم انجمني                حافظ، از غزل:

فراغتي و كتابي و گوشه‌ي چمني                             دو يار زيرك و از باده‌ي كهن دو مني

[viii] - منطق‌الطير، عطار

[ix] - رك. مثنوي معنوي، دفتر ششم، داستان عاشق خفته

[x] - اين مطرب از كجاست كه ساز عراق ساخت                       وآهنگ بازگشت به راه حجاز كرد           حافظ، از غزل:

صوفي نهاد دام و سر حقه باز كرد                                بنياد مكر با فلك حقه‌باز كرد

[xi] - ايرج ميرزا، زهره و منوچهر

[xii] - رود به خواب دو چشم از خيال تو؟ هيهات       بود صبور دل اندر فراق تو حاشاك                حافظ، از غزل:

هزار دشمنم ار مي‌كنند قصد هلاك                                گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باك

[xiii] - ركعتان في العشق لا يصح وضوءهما الا بالدم؛ در عشق دو ركعت است كه وضوي آن درست نيايد الا به خون. عطار نيشابوري، فريدالدين، تذكره الاوليا، به كوشش نيكلسون، انتشارات صفي عليشاه، چاپ سوم، 1375، ص 517

[xiv] - شراب ارغواني را گلاب اندر قدح ريزيم                   نسيم عطرگردان را شكر در مجمر اندازيم                حافظ، از غزل:

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم                           فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم

شراب ارغواني را گلاب اندر قدح ريزيم                            نسيم عطرگردان را شكر در مجمر اندازيم

[xv] - از مقامامات تيتل تا فنا          پله پله تا ملاقات خدا مولوي، مثنوي، دفتر سوم

[xvi] - حافظ، پيشين

[xvii] - تركيب شط شيرين پرشوكت از مهدي اخوان ثالث است.

[xviii] -  تا هنگامي كه خضاب شود سينه‌ي تاريكي به شمشير بامداد كه در نيام خويش آرام نمي‌گيرد؛ به نقل از نصرالله منشي، كليله و دمنه، ص 76، به تصحيح مجتبي مينوي، دانشگاه تهران،چاپ اول، 1343

[xix] - حافظ، آن كيست كز روي كرم با من وفاداري كند                بر جاي بدكاري چو من يك دم نكوكاري كند

[xx] - اغلب تعبيرها از سهراب سپهري است: در دل من چيزي‌ست؛ مثل يك بيشه‌ي نور؛ مثل خواب دم صبح ؛ و چنان بي‌تابم كه دلم مي‌خواهد؛ بروم تا سر كوه؛ بدوم تا ته دشت؛ دورها آوايي‌ست كه مرا مي‌خواند...

[xxi] - تعبيرها ماخوذ از اين بهاريه‌ي اقبال لاهوري‌ست:

خيز كه در دشت و كوه خيمه زد ابر بهار...

ديده‌ي معني گشا، اي ز جهان بي‌خبر، لاله كمر در كمر، نيمه‌ي آتش به بر، مي‌چكدش بر جگر، شبنم اشك سحر، در شفق انجم نگر، ديده‌ي معني گشا، اي ز جهان بي‌خبر؛

خاك چمن وانمود راز دل كاينات، بود و نبود صفات، جلوه‌گري‌هاي ذات، آنچه تو داني حيات، آنچه تو خواني ممات، هيچ ندارد ثبات، خاك چمن وانمود راز دل كاينات

[xxii] - باباطاهر

[xxiii] - سعدي، از غزل:

امشب سبك‌تر مي‌زنند اين طبل بي‌هنگام را                يا وقت بيداري غلط بوده‌ست مرغ بام را

[xxiv] - تعبير از فريدون مشيري است.

¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط غلامرضا عمرانی

نظرات دوستان

پنجشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤

سفر به خانه‌ی دوست ۶

به نام دوست

تا قاف با عشق     ( 6 )

سه شنبه

9/11/ 1380

ساعت 21:45

بي دف و ني‌اي رقص كند عاشق تو  

امشب چه كند كه هر طرف ناي و دف است؟[i]

هر طرف ناي و دف مي‌نوازند؛ سبحانك سبحانك سبحانك؛ جز اينم سخني نيست كه جز اينم بر زبان نمي‌آيد. هزار سخنم در دل است ولي بر لب نمي‌آيد؛ پس آن نامه... آن نامه... يعني شوق به غايت رسيده بود؟

حالا مي‌فهمم اين سخن نغز و نازان را:

عاشق كه شد كه يار به حالش نظر نكرد                   اي خواجه، درد نيست و گرنه طبيب هست[ii]

قل اللهم مالك الملك توتي‌الملك من تشاﺀ و تنزع‌الملك ممّن تشاﺀ و تعز من تشاﺀ و تذل من تشاﺀ بيدك‌الخير انك علي كل شيئ قدير[iii]. آسمان و زمين با من دم گرفته‌اند و اين آيه را مي‌خوانند؛ اين ملك است نه چيزي كم‌تر از ملك. بيرون تاريك است و مرطوب؛ ديّاري پيدا نيست؛ همه جا را سكوتي ژرف فراگرفته و از همه شايد مهم‌تر آن است كه «نمي‌بينم از هم‌رهان هيچ برجاي»[iv]؛ پس اينان كجا رفته‌اند؟ شايد اين جا و آن جا... نه آنان كه من ديدم، عاقل تر از آن بودند كه... .

چرا مدينه را در آغوش نمي‌گيرم؟ هنوز نمي‌دانم؛ در اينم كه كسي از دل تاريكي مرا مي‌خواند؛ نه به نام، به نشان. صنوبرها را طوري پيراسته‌اند كه انگار انسان؛ به بالا اندكي كوتاه. يك آن خود را دچار توهم ديدم اما نه؛ كسي در لباس سورمه‌اي سير- كه به سياه مي‌زد- آن جا ايستاده است و در تقلاي آن كه جامه‌داني بزرگ، بسيار بزرگ را از مانعي بگذراند. گويا به كمك من نياز دارد؛ غنيمتي است. خود را به آن جا مي‌رسانم. مي‌پرسد: «تو را هم جا گذاشته‌اند؟»

«تو را هم» يعني « او را هم...؟» با ته‌مايه‌اي از طنز پاسخ مي‌دهم: «هنوز گمان نمي‌كنم گم شده باشم؛ تازه پيدا شده‌ام.» از اين سخنم چيزي حاصلش نمي‌شود و ادامه مي‌دهد كه: « نگران نباش؛ اتومبيل ديگري براي بردن ما خواهد آمد.» با ترديد مي‌پرسم : « ما؟» حدسم درست  مي‌آيد؛ او هم هم‌سفر من است و همان گونه آمده است كه من؛ اين نكته‌ها را در يكي دو دقيقه رد و بدل مي‌كنيم؛ او را نيز سه چهار روز پيش از سفر مژده‌ي آمدن داده‌اند؛ تازه داماد است؛ همسرش از طريقي ديگر، مجرايي ديگر- كه در پي يافتن چند و چون آن نيستم – آمده است؛ به سرعت تمام ماجرا را نقل مي‌كند.

از اتومبيل خبري نيست؛ هم‌سفرم نگراني مرا درك مي‌كند و با تكان‌هاي متناوب سر به من دل‌داري مي‌دهد و با تاكيد مي‌گويد: « به زودي مي‌آيد.»

درست تشخيص ‌داده است؛ كاملا نگرانم؛ اما دليل نگراني‌ام را نمي‌دانم. چيست اين آتش كه بر جان من افتاده است؟ گويا در اين سودا و سوزم كه «محنت قرب ز بعد افزون است»[v]؛ وگر نه تا آن سوي در بودم، تشويش و دل‌شوره‌ام موجه مي‌نمود. حالا ديگر چرا؟ اگر غلط نكنم همين است؛ از سوي ديگر سرگشته‌اي را مانم كه جز به ذكر دوست آرام نگيرد؛ اما آن چنان سراپا حيرت؛ كه حتي شكر اين نعمت بزرگ نيز نتوانم؛ مرا حتي ياراي يك واژه نيست؛ گدازه‌هايي از واژگان نغز و نازان مي‌طلبد كه به شكرانه برافشانم ولي بر آن قادري ندارم؛ اما چه باك كه برادرم، ابوالمعالي، در سده‌هاي نخست هزاره‌ي اول آهوي كوهي سزاوار اين مقام آورده است:

فحمدا ثم حمدا ثم حمدا                         لمن يعطي اذا شكرالمزايا

و تبليغا تحياتي الي من                         بيثرب في‌الغدايا والعشايا

سلام مشوق يهدي اليه                      من المدح الكرائم والصفايا[vi]  

هم‌سفرم هنوز در پي دلداري من است اما فقط،

من دانم و دل كه در فراقش چونم                        كس را چه خبر ز اندرون دل من؟[vii]

و بالاخره اتومبيل مي‌آيد. جز راننده يك نفر ديگر نيز سوار است. قيافه‌اش آشناست. نخستين بار نيست كه او را مي‌بينم؛ امروز ساعت پانزده و اندي در فرودگاه مهرآباد؛ به شتاب آمد؛ صف منتظران را شكافت و پيش رفت؛ توجهم را جلب كرد؛ در پي او رفتم و به زحمت دو سه كلمه‌ي بريده بريده از زبانش بيرون كشيدم. حدس زده بودم كه بايد يكي از اعضاي گروه ما باشد؛ و بود؛ اما هيچ اميدي بدو نمي‌توانستي بست؛ براي كار جمعي ساخته نشده بود؛. تنها «گليم خويش بدر مي‌برد ز موج».[viii] باشد كه همين يكي دو روزه در جمع هم‌سفران همين مصراع سعدي را در باب او بخوانم.

 اتومبيل در تاريكي قابل تشخيص نيست؛ هرچه هست، آمريكايي است و كشيده. آن كه سوار است، مي‌پرسد: «چرا جا مانده‌ايد؟» نمي‌پرسد چرا جامان گذاشته‌اند؛ و مي‌افزايد: «بايد زرنگ باشيد؛ احتمالا دوستان الآن در هتلند.» بار دوم است كه به اين سفر مي‌آيد. رو به راننده مي‌كند و مي‌گويد: «تو كه مسير را مي‌شناسي.» راننده سري به تاييد تكان مي‌دهد و مي‌گويد: «نزديك بقيع است.»

ديگر چيزي نمي‌شنوم از آنچه ميان آن سه مي‌رود، همين يك واژه بسنده است تا مرا از كجا تا ناكجا ببرد،  بقيع مرا يادآور امام مجتبي ( ع ) و مظلوميت و صداقت است. پدر بزرگ هر روز پس از نماز بامداد از بقيع مي‌سرود و مي‌گريست تا آن گاه كه آفتاب يك نيزه از زمين برمي‌آمد و من مي‌دانستم كه ديگر وقت رفتن به مدرسه است. رخت‌خواب را ترك مي‌گفتم و مي‌ديدم كه پدر بزرگ قامت كماني‌اش را راست مي‌كند؛ راست مثل سرو؛ تا فردا بامداد پگاه كه باز پس از نماز فصلي در باب بقيع بخواند و آن قدر با ياد نرگسانش سر سودايي بر زانو بنهد[ix] تا از سرو قامتش كماني ديگر ساخته شود؛ ولي خدا مي‌داند كه بر چشم دشمنان تير از آن كمان توان زد يا...؟[x]

... و آيا واقعا اينك اين منم و تحقق يك عمر آرزو؟ چه مايه سعدي را براي اين سخن ناب ستودم كه همان‌جا، براي بيان گوشه‌اي از شوق و شكر به كمكم آمد:

چون به دست آمدي اي لقمه‌ي از حوصله بيش؟[xi]

حالا مي‌فهمم كه اگر آدمي داغ‌دل گشت و خارخار هر انديشه‌اي به فزون‌مايگي در جانش رخنه كرد و خيزابه‌هاي تمنا وجودش را درهم نورديد، صيد برترين آرمان‌ها ناممكن نيست؛ اما هيهات كه رازوارگي رسيدن به آن مايه شوق را با درازآهنگي سخن بتوان بيان كرد.                                        

پدر بزرگ در آرزوي زيارت بقيع چشم از جهان فرو بست؛ اما هر وجب آن را نديده مي‌شناخت و نام شهيدان و خفتگانش را مي‌دانست. آن قدر با بقيع زيسته بود كه وقتي پدر از سفر برگشته و از بقيع برايش يك كتاب، حديث و حرف آورده بوده، غالبا مي‌گفته است كه اين يكي را ديده‌ام و آن يكي را مي‌دانم. سال‌ها پيش بينايي‌اش را از دست داده بود اما هر پرهيبي را به نام صدا مي‌زد و در تمام عمر پرهيب همه‌ي خفتگان بقيع را برابر چشم داشت.

سه شنبه

9/11/ 1380

ساعت 21:55

بي من ز دهان من سخن مي‌آيد    

« پس چرا سوار نمي‌شويم؟»

به خود مي‌آيم و گويا اين صداي من است كه در تاريكي شب مي‌پيچد؛ اما كسي پاسخ نمي‌دهد. نگاه‌ها به در خروجي فرودگاه است؛ بانويي پوشيده در سياه بيرون مي‌آيد؛ به زودي مي‌فهمم كه همسرِ همسفرِ من است و ...

حالا هم بر اينم كه وقتي اتومبيل به راه افتاد، خودم را در آن جا  با اهل خدا جاگذاشتم. هنوز هيچ نمي‌دانم؛ اما اين قدر مي‌دانم كه اين بار نخستم نيست كه خود را در جايي جا مي‌گذارم؛ ولي نه؛ بگذاريد ببينم؛ اين منم كه خود را با اهل خدا جا گذاشته‌ام يا اين اهل خداست كه با من تا اين سوي جهان و جان آمده است؟ در من است و با من؛ بگذاريد به‌ژرفي در خود نگاهي بيندازم؛ آخر او جادو وچشم‌بندي‌ست، چشم كسش نبيند؛ همچون خيال در دل؛ مانند قند در ني.[xii] به راستي او توانسته است گمرك هر دو دولت فخيمه را درنوردد؟ خنده‌اي بر لبم سنگيني مي‌كند؛ آخر خنده هم حق دارد در اين گيرو دار سراغ من آيد. مرا باش. دو دولت! او از هفتاد و دو دولت هم مي‌گذرد؛ چرا كه به بال عشق مي‌آيد؛ مي‌دانم؛ آمده است. هله؛ آنك ببينيدش؛ اين جاست؛ همين جا:

اين‌جا كسي‌ست پنهان، دامان من گرفته                خود را سپس كشيده، پيشان من گرفته

اين‌جا كسي‌ست پنهان، چون جان و خوش‌تر از جان                باغي به من نموده، ايوان  من گــــرفته

اين‌جا كسي‌ست پنهان، مانند قند در ني                شيرين شكرفروشي دكان من گـــرفته

جادو و چشم‌بندي، چشم كسش نديده                سوداگري‌ست موزون ميزان من گرفته

چون گل‌شكر من و او در هم‌دگر سرشته                من خوي او گرفته او آنِ من گــــرفته

در چشم من نيايد خوبان جمــله عالم                بنگر خيال خوبش مژگان من گرفـــته

من خسته گرد عالم درمان ز كس نديدم                تا درد عشق ديدم درمان من گرفتـــه

من دامنش كشيده كاي نوح روح ديده                از گريه عالمي بين طوفان من گرفــته

تو تاج ما و آن‌گه سرهاي ما شكسـته    تو يار غار و آن‌گه ياران ما گرفتــــه

گويد ز گريه بگذر زان سوي گريه بنگر  عشاق روح گشته ريحان من گرفـــته

ياران دل شكسته بر صدر دل نشسته       مستان و مي پرستان ميدان من گرفته

تنها اين مايه دانستم كه هرچه بود، مني با من نبود تا آن گاه كه بغل‌دستي‌ام گفت كه راه را اشتباهي آمده‌ايم.

-                 « نه اشتباهي در كار نيست. اين همان راه است. »

باز گويا اين صداي من است؛ همه به من نگاه مي‌كنند و من مبهوت سخني كه گويا بر زبانم رفته است.

بي من ز دهان من سخن مي‌آيد     من بي خبرم كه آن كه مي فرمايد

كدام راه؟ مگر پيش از اينم با اين راه آشنايي بوده است؟ بي‌خبرم. از خود خبرم نيست كه از خود خبرم نيست. الم تر انهم في كل واد يهيمون[xiii]؛ ما خود سرگشتگانيم؛ بيش از اين؟

راستي، تو؛ اهل خدا، تو چرا سكوت كرده‌اي؟ تو هم در سرگشتگي با من يگانه شده‌اي؟

هم‌زمان چشممان به تابلوي بزرگي مي‌افتد و يك صدا مي‌خوانيم: « شارع مكه.» كدام اشتباه؟ تازه به راه صواب افتاده‌ايم.[xiv]

پس چندان هم بي‌راه نبوده‌ايم؛ راه خانه‌ي دوست از همان سوست. باز هم با هم مي‌خنديم و كسي در دل من مي‌خواند كه

فما ببلاد غير ارضك حاجه                    ولا في وداد غير ودك مرغب[xv]

اما... اما زهي تو و زهي آن مايه ادعا! رحمه للعالمين را چه خواهي گفت؟ مرا ببخش كه بايد چنين بگويم. مگر نه اين كه در اين سوي شارع مكه، در اين ميانه دل‌داري‌ست كه نقش حسن تو را در جمال او بايد جست؟ از ابتدا؛ كه از ابتدا تو را به او شناخته‌ايم.

باز حرفي هست، صدايي هست:

رخسار من اين جا و تو در گل نگري؟              

و سخني، حرفي، پاسخي كه مگر اين همو نيست كه ارسلته بالدين‌المشهور والعلم‌الماثور و الكتاب‌المسطور والنورالساطع والضياﺀاللامع والامرالصادع. ازاحه للشبهات واحتجاجا بالبينات و تحذيرا بالآيات و تخويفا بالمثلات والناس في فتن انجذم فيها حبل‌الدين و تزعزعت سواري‌اليقين واختلف‌النجر و تشتت‌الامر و ضاق‌المخرج و عمي‌المصدر فالهدي خامل والعمي شامل. عصي‌الرحمن و نصرالشيطان و خذل‌الايمان فانهارت دعائمه و تنكرت معالمه و درست سبله و عفت شركه. اطاعوالشيطان فسلكوا مسالكه و وردوا مناهله. بهم سارت اعلامه و قام لوائه في فتن داستهم باخفافها و وطئتهم باظلافها و قامت علي سنابكها و هم فيها تائهون حائرون جاهلون مفتونون في خير دار و شرّ جيران. نومهم سهود و كحلهم دموع بارض عالمها ملجم و جاهلها مكرم.[xvi]

ندانمت به حقيقت كه در جهان به كه ماني                جهان و هرچه در آن است، صورتند و تو جاني[xvii]

 آري؛ و ما تو را به او شناختيم و اين نعمت از او داريم و منت پذيريم.

برقي زد و راهي در سمت چپ نمود و برگشتيم؛ بريدگي‌اي در شاه‌راه مكه.

برگشتيم به دياري كه دوستي‌اش خواب‌هاي كودكي‌ام را هميشه سرشار مي‌كرد ولي كدام يك؟ يار؟ يا ديار؟

و ما حب الديار شغفن قلبي                     وليكن حب من سكن الديارا[xviii]

سه شنبه

9/11/ 1380

ساعت 22:55

اي شب مگذر زود كه ما را كار است[xix]            

به مدينه برگشتيم.

چه شب‌ها كه گويي پاي در زنجير دارند و گام از گام برنمي‌دارند و عاشق را آرزويي جز برآمدن بامداد نيست؛ و چه شب‌ها كه عنان مي‌گسلند و برق و باد به گردشان نمي‌رسد و عاشق آرزو دارد آن را فقط به بامداد قيامت پيوند زند و لاغير. در شگفتم كه اين شب كه ما را در پيش است، كدام است!  و گويي به لمحه‌اي پاسخ مي‌يابم كه هيچ كدام! نه؛ اين شب به هيچ شبي ماننده نيست؛ اين شب از جنس شب‌هاي ديگر نيست؛ شبي از جهاني ديگر است؛ با معيارهاي اين جهاني اندازه‌اش نمي‌توان گرفت. ما به وصل رسيدگانيم و « ز لب تا به دهان اين همه نيست»[xx]؛ و عشق، آري عشق ديگر در ما خيمه زده است و البته « دادن جان اين همه نيست »[xxi] اما از آن سوي تا جلوه‌ي جمال آن يار كه دل از اهل خدا و من ربوده است، بيابان‌هامان در پيش است؛ از آن دست واصل شدگانيم كه به حيرتي پاي در گل داريم و هنوزمان و هنوزمان با وعده دل فريفته‌اند؛ و اينك چه تفاوت كه اين شب از جنس كدام شب‌هاست؟

اي شب چو من از تو روز خود يافته‌ام                              تا صبح قيامت بدمد، شب مي باش[xxii]

مرا چه باك؟! شب مي‌باش و شب مي‌باش؛ و باز هم هم‌چنان، تا صبح قيامت شب مي‌باش. در گردونه‌اي گذاشته‌اندمان و مي‌گردانند؛ دور خانه‌ي دوست؛ در طواف يار. مي‌آييم و مي‌رويم و دور مي‌زنيم و برمي‌گرديم و مي‌چرخيم و باز پس مي‌رويم و هم‌چنان دور خانه‌ي دل‌ اهل خدا؛ در طوافيم و نمي‌رسيم.

راننده اعتراف مي‌كند كه باز هم راه گم كرده است اما ما هرگز تا كنون بر صراطي چنين مستقيم نبوده‌ايم؛ صراطي كه خانه‌ي دل‌ها را  محاط خويش كرده است و روح‌الامين در طوف محيط آن سرگشته‌اي ديگر چونان ماست.

در تاريكي شب كم‌تر مي‌توان محيط را شناخت و به حدس و گمان متوسل شدن نيز چندان به مذاقم خوش نمي‌آيد؛ هم‌چنان كه سوال كردن. هميشه ترجيح داده‌ام همه چيز را از نزديك ببينم؛ كم‌تر بپرسم و كم‌تر هم حدس بزنم. مناره‌هاي مسجدالنبي در هر بار دور زدن روشن‌تر به ديد مي‌آيند و هر بار اندازه‌هاشان را متفاوت مي‌يابم اما درباره‌ي بنا تا صبح نشده، نمي‌خواهم سخني گفته باشم. سفرنامه‌هايي را كه همراه آورده‌ام – گرچه بعضي را سال‌هاست خوانده‌ام – تا همين جا مي‌خوانم نه بيش تر؛ و مي‌خواهم لذت كشف از آنِ خودم باشد. ديدن بقعه و قبه و بارگاهي كه يك عمر در آرزوي ديدنش بوده‌اي، از نگاه ديگران‌ هيچ احساسي در آدمي نمي‌انگيزد. روي نگار در نظر و نامه‌ي اهل چين و ختن خواندن و او را در ارتنگ ماني جستن!؟ زهي خامي! تا فردا بايد صبر كرد. اين طور كه پيداست، وقتي در هتل جا به جا خواهيم شد كه شب به صبح زود بدل مي‌گردد. دور نيست؛ فالق الاصباح دست مشاطه‌گر برآورده است. دور نيست؛ « از لب تا به دهان »؛ دور نيست.

و اين هم هتل؛ بالاخره پيدا شد؛ قصري و چگونه قصري؛       Alđakheel Palace Hotel.انگار هنوز خوابي است و من در كناره‌ي آن خواب، در خوابي ديگر دارم خوابي شيرين مي‌بينم. راستي را هميشه از اين ترسيده‌ام كه نكند شيرين‌ترين داشته‌هايم خوابي باشد كه در خوابي ديگر ديده‌ام. سبحان‌الله. نكند يكي مرا از اين خواب نوشين بيدار كند. واي اگر بيدار شوم.

هتل چند طبقه است؟ صبح هم مي‌شود شمرد. فعلا تكليف اتاق بايد روشن شود و باقي قضايا.

راهنماي ما به طبقه‌اي كه برايمان در نظر گرفته شده بود، هدايتمان مي‌كند. بچه‌هايي كه پيش از ما آمده بودند، بگو و بخندي دارند كه نگو و نپرس. به جمعشان كه اضافه مي‌شويم، به گرمي از ما استقبال مي‌كنند. نمي‌گويند كه گم شديم و چرا گم شديم؛ چرا كه آن جا همه در خانه‌ي خويشند؛ در خانه‌ي خويش كه كسي گم نمي‌شود؛ آخر آن جا همه آرزوي گم شدن دارند؛ كه پيدا كنند خودشان را؛ و البته اين بار «از لوني ديگر».[xxiii] راستي از همين دست است كه گاهي اهل خدا مي‌گويد بيا تا گم شويم؟ و گم مي‌شويم؟

بحث جدي تقسيم اتاق‌ها آغاز مي‌شود؛ مي شود كم تر از اين هم بود؛ مي‌شود به كم از اين نيز قناعت كرد، اما آن بزرگ كه دعوت كند، درخور خويش به بزمت مي خواند:

ديدي كه چه كرد يار ما؟ ديدي؟     منصوبه‌ي يار بـا وفــــا ديدي؟

زين نـوع كه مـات كرد دل‌هــا را                 آن چشمه‌ي زندگي كجا ديدي

در صورت مات برد مي‌بخشـــد                 مقلوب‌گري چو او كه را ديدي

اي بسته‌ي بنــد عشق حق‌استت                 كز عشق هـــزار دل‌گشا ديدي

بستان باغــــــي اگر گلي دادي                        برخور ز وفا اگر جفا ديـــــدي

امروز چو موسي‌ات مداوا كــــرد      صد برگ‌فشان از آن عصا ديدي

بازت بخريد لطف نجّـــــــــينا                 تا لطف و عنايت خــــــدا ديدي

در طالع مه چو مشتري گشتي                                زالله عطاي اشتــــــــري ديدي

از چشمه‌ي سلسبيل مي خوردي    عشرتگه خاص اوليــــــا ديدي...[xxiv]

 

 

 

 



[i] - آن پيش روي كه جان او پيش صف است                داند كه تو بحري و جهان هم‌چو كف است

بي دف و نيي رقص كند عاشق تو                     امشب چه كند كه هر طرف ناي و دف است؟                مولوي، كليات شمس، رباعيات

[ii] - حافظ، از غزل:

روي تو كس نديد و هزارت رقيب هست                       در غنچه اي هنوز و صدت عندليب هست

[iii] - آل عمران/ 3؛ بگو اي بار خدايا، اي پادشاه ملك هستي، تو هر كه را خواهي، عزت ملك و سلطنت بخشي؛ و از هر كه خواهي، بگيري؛ و هر كه را خواهي، عزت و اقتدار بخشي؛ و هر كه را خواهي، خوار گرداني؛ هر خير ونيكويي به دست توست و تنها تو بر هر چيز توانايي.

[iv] - نمي بينم از هم‌رهان هيچ بر جاي                                دلم خون شد از غصه ساقي كجايي                       حافظ، از غزل:

سلامي چو بوي خوش آشنايي                       بر آن مردم ديده‌ي روشنايي

[v] - والي مصر ولايت ذوالنون      آن به اسرار حقيقت مشحون

گفت در مكه مجاور بودم          در حرم حاضر و ناظر بودم

ناگه آشفته جواني ديدم                 نه جوان، سوخته‌جاني ديدم

لاغر و زرد شده همچو هلال          كردم از وي ز سر مهر سوال

كه مگر عاشقي اي شيفته مرد كه بدين گونه شدي لاغر و زرد؟

گفت آري به سرم شور كسي‌ست    كه‌ش چو من عاشق و رنجور بسي‌ست

گفتمش يار به تو نزديك است                 يا چو شب روزت از او تاريك است؟

گفت در خانه‌ي اويم همه عمر     خاك كاشانه‌ي اويم همه عمر

گفتمش يك دل و يك روست به تو يا ستم‌كار و جفاجوست به تو؟

گفت هستيم به هم شام و سحر       به هم آميخته چون شير و شكر

گفتمش ...

لاغر و زرد شده بهر چه‌اي         سر به سر درد شده بهر چه اي؟

گفت رو رو كه عجب بي‌خبري     به كزين گونه سخن درگذري

محنت قرب ز بعد افزون است          جگر از هيبت قربم خون است

هست در قرب همه بيم زوال          نيست در بعد جز اميد وصال                        

آتش بيم دل و جان سوزد         شمع اميد روان افروزد جامي، مثنوي هفت اورنگ

[vi] -  مي‌ستايم ستودني و باز ستودني و باز ستودني آن كسي را كه چون او را شكر كنند، افزوني‌ها دهد و درود مي‌فرستم به آن كسي كه در مدينه است در بامدادها و در شبانگاه‌ها درود آن كسي كه آرزومند گشته باشد و هديه فرستد از مدح‌ها آنچه را گرامي و برگزيده باشد. نصرالله منشي، كليله و دمنه، ديباچه، ص3، به تصحيح مجتبي مينوي، دانشگاه تهران،چاپ اول، 1343

[vii] - اي ياد تو آفت سكون دل من                              هجر و غم تو ريخته خون دل من

من دانم و دل كه در فراقت چونم                                كس را چه خبر ز اندرون دل من؟ فخرالدين عراقي، رباعيات

[viii] - صاحب‌دلي به مدرسه آمد ز خانقاه                بشكست عهد صحبت اهل طريق را

گفتم ميان عالم و عابد چه فرق بود                                 تا اختيار كردي از آن اين فريق را

گفت آن گليم خويش بدر مي‌برد ز موج                وين جهد مي‌كند كه بگيرد غريق را              سعدي، گلستان، باب دوم

[ix] - تعبير از حافظ است:

با ياد نرگست سر سودايي از ملال                            هم‌چون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ايم                                از غزل:

عمري‌ست تا به راه غمت رو نهاده‌ايم                 روي و رياي خلق به يك سو نهاده‌ايم

[x]  - قد خميده‌ي ما سهلت نمايد اما                             بر چشم دشمنان تير از اين كمان توان زد      حافظ، از غزل:

راهي بزن كه آهي بر ساز آن توان زد                            شعري بخوان كه با آن رطل گران توان زد

[xi]- گويا اين مضمون آن قدر سعدي را پسند افتاده است كه كه در دو غزل آن را به كار برده؛ نخست به صورت:

چون ميسر شدي اي در ز دريا برتر                  چون به دست آمدي اي لقمه‌ي از حوصله بيش؟

در غزل: گردن افراشته ام بر فلك از طالع خويش                 كاين منم با تو گرفته ره صحرا در پيش

و بار دوم به صورت:

هرگز انديشه نكردم كه تو با من باشي     چون به دست آمدي اي لقمه‌ي از حوصله بيش؟

در غزل:      هر كسي را هوسي در سر و كاري در پيش      من بيچاره گرفتار هواي دل خويش

[xii] - و با اين همه شيرين شكرفروشي كه دكان من گـــرفته، مي‌گويد قند كم مي‌آورد؛ از بيشينگي مصرف!    

[xiii] - آيا نمي‌نگري كه آن‌ها، خود، به هر وادي حيرت سرگشته‌اند؟ الشعراﺀ/ 225

[xiv] -  بعدها از نقشه فهميدم كه چه اتفاقي افتاد آن شب؛ از فرودگاه كه بيرون آمديم، بايد بر همان شارع الملك عبدالعزيز راه مي‌پيموديم كه يك راست تا حرم مي‌رود و امتداد آن مدينه را به دو نيم مي‌كند؛ اما وقتي به شارع الامير عبدالله، الحلقه الدايره الثانيه ( كمربندي دوم ) رسيده‌ايم، در جهت خلاف عقربه‌ي ساعت سه چهارم دور مكه را پيموده و به شاه‌راه مكه رسيده و از آن به راه ادامه داده‌ايم؛ نقشه‌ي مدينه‌ي منوره، ص 31 ، اطلس اماكن مكه مكرمه و مدينه منوره، موسسه‌ي كارتوگرافي و انتشاراتي گئوداد. ناشر نشر مشعر، تهران

[xv] -  نه مرا به سرزميني غير از سرزمين تو نيازي هست و نه به محبتي جز دوستي تو رغبتي دارم -  نصرالله منشي، كليله و دمنه، ص 169، به تصحيح مجتبي مينوي، دانشگاه تهران،چاپ اول، 1343

[xvi] - او را بفرستادي با ديني آشكار و نشانه‌هايي پديدار و قرآني نبشته در علم پروردگار؛ كه نوري‌ست رخشان؛ و چراغي‌ست فروزان؛ و دستورهايش روشن و عيان؛ تا گرد دودلي از دل‌ها بزدايد؛ و با حجت و دليل ملزم فرمايد؛ نشانه‌هايش ببينند؛ و بيش نستيزند؛ و بترسند؛ و از گناه بپرهيزند؛ و اين هنگامي بود كه مردم به بلاها گرفتار بود؛ و رشته‌ي دين سست و نااستوار؛ و پايه‌هاي ايمان ناپايدار؛ پندار با حقيقت به هم آميخته؛ همه‌ي كارها درهم‌ريخته؛ برون‌شوِ كار دشوار؛ درآمدنگاهش ناپايدار؛ چراغ هدايت بي‌نور؛ ديده‌ي حقيقت‌بيني كور؛ همگي به خدا نافرمان؛ فرمان‌بر و ياور شيطان؛ از ايمان روگردان؛ پايه‌هاي دين ويران؛ شريعت بي‌نام و نشان؛ راه‌هايش پوشيده و ناآبادان؛ ديو را فرمان بردند؛ و به راه او رفتند؛ و چون گله -كه به آبشخور رود- پي او گرفتند؛ تخم دوستي‌اش در دل كاشتند؛ و بيرق او برافراشتند؛ حالي كه فتنه چون شتري مست آنان را به پي مي‌سپرد؛ و پاي‌مال مي‌كرد؛ و ناخن تيز بدان‌ها درمي‌آورد؛ و آنان در چارموج فتنه سرگردان بودند؛ درمانده و نادان؛ فريفته‌ي مكر شيطان؛ در خانه‌ي امن كردگار با ساكناني تبه‌كار و بدكردار؛ خوابشان شب‌بيداري؛ سرمه‌ي ديده‌شان اشك جاري؛ در سرزميني عالم آن دم از گفت بسته؛ و جاهل به عزت در صدر نشسته. نهج‌البلاغه، ترجمه دكتر سيد جعفرشهيدي، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، چاپ سوم، تهران،71، صص8-9 ، با اندكي تصرف در «ارسلته» به جاي «ارسله»

[xvii] - سعدي

[xviii]- عشق هيچ سرزميني دلم را شيفته نساخت اما عشق آن كه در اين سرزمين مي‌زيد، مفتونم كرد.

[xix] - امشب شب من نيك ضعيف و زار است                 امشب شب پرداختن اسرار است

اسرار دلم جمله خيال يار است                                          اي شب مگذر زود كه ما را كار است          مولوي، كليات شمس، رباعيات

[xx] - بر لب بحر فنا منتظريم اي ساقي                          فرصتي دان كه ز لب تا به دهان اين همه نيست   حافظ از غزل:

حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست                 باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست

[xxi] - عشق اگر خيمه زند ملك جهان اين همه نيست         يار اگر جلوه كند دادن جان اين همه نيست

[xxii] - امشب چو جمال داده‌اي خب مي‌باش(= سكوت كن)                مه‌طلعت و گل‌رخ و شكرلب مي‌باش

اي شب چو من از تو روز خود يافته‌ام                           تا صبح قيامت بدمد، شب مي باش           فخرالدين عراقي، رباعيات

[xxiii] - البته به قول بيهقي

[xxiv] - مولوي، كليات شمس

¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط غلامرضا عمرانی

نظرات دوستان

سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤

سفر به خانه ی دوست ۵ روز ولادت نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به نام دوست

تا قاف با عشق     ( 5 )

سه شنبه

9/11/ 1380

ساعت 21:35

دم به دم حلقه‌ي اين دام شود تنگ‌تر و من

دست و پايي نزنم، خود ز كمندت نرهانم

چرا دست و پا زدن؟ مگر « من از آن روز كه دربند توام، آزاد» نيم؟[i] پس چرا دست و پا زدن؟ اين كيست كه مرا بدين مي‌خواند؟ هرگز مباد!

«از بخت شكر دارم و از روزگار هم»[ii] كه در اين راه از هم‌سفران آنانند با من كه جدايي مان نيست؛ آن رند عالم‌سوز و دديگر اهل خدا؛ به هر چه مي‌نگرم پس از خدا اهل خدا مي‌بينم؛ آنك، اين‌جا و آن جا و هرجا؛ با هردوشانم رازهاست شورانگيز و شوق‌آميز؛ و هر دو زبان‌آشناي هم و من واسطه‌ي مياني هر دو. آن يك در وصف اين يكي سرود؛ قرن‌ها پيش از آن كه در اين نشاه‌ي خاكي رحل اقامت افكند؛ كه ما را در آن نشاه‌ي ديگر با هم سري بود و سودايي و از همين سودامان بود كه نشاني داد تا هرجا بود بيابمش؛ و سرود:

نشان اهل خدا عاشقي است، با خود دار                 كه در مشايخ شهر اين نشان نمي‌بينم[iii]

باز چه مي‌گويم؟ بگذريم. از خمار ديگر است يا از نشاه‌اي ديگر؟ هرچه هست از آن دست است؛ از روايت همان رند عالم‌سوز كه  خلاف هر چه در عالم، با آن كه «الا ما سعي»[iv] را نيك مي‌دانست، رندانه مي‌خواند كه :

دولت آن است كه بي خون دل آيد به كنار                         ور نه با سعي و عمل باغ جنان اين همه نيست[v]

و امروز تو هم با آن كه «الا ما سعي» را نيك مي‌داني، هم‌آوا با او مي‌خواني كه:

دولت آن است كه بي خون دل آيد به كنار                         ور نه با سعي و عمل باغ جنان اين همه نيست

و مگر جز اين است؟

راستي را جز اين است؟

گويا جز اين باشد و گرنه چرا همه‌ي آن ديگران، « سعي خويش را در ترازوي خويش»[vi] ديده‌اند؟ تنها ما سه تنيم كه بر اين باوريم؟ و اينك از آن سه تن، من، شاه شوريده‌سران، بر اين دولت بي‌خون دل چرا نرقصم؟ و از اين است اگر:

كشاكش‌هاست در جانم، كشنده كيست مي دانم          دمي خواهم بياسايم وليكن نيستم امكان[vii]

اما هيهات! «ديگر آسودگي مبند خيال»[viii] كه آن كه از اين سان كش‌كشانم مي‌برد، تا حشر رها نخواهد كرد. اگر برگردد اين كه با نام و نشان من، با سجل و گذرنامه‌ي من رفته است، ديگر آن نيست كه آمد. عقل و دين و دانش درباخته و از خود رفته‌اي خواهد بود بازيچه‌ي كودكان كوي تو و نه بيش.

سه شنبه

9/11/ 1380

ساعت 21:38

لاابالي چه كند دفتر دانايي را؟[ix]

دفتر دانايي؟ به مي بشويش كه جز اينش سزا نمي‌بينم. مي‌بيني كه چه كردي عاقبت ؟ «صبر و خرد من همه يغما كردي»[x] و هنوز چشم مي‌داري كه مرا عاقل‌وار پاي بر زمين باشد؟ سبحان‌الله از اين بازي‌هاي پنهانت كه در دفتر است و چشم همه را بر آن بسته‌اي. چرا چنين نباشم؟ مگر آن كاغذ پاره، چه مايه مي‌ارزيد؟ آمدن آن زال سال‌خورده به بازار من‌يزيد يوسف صديق را به ياد دارم هنوز. حاشا كه او آن كلاف بر سر دست گرفته باشد و سوداي يوسفي در سر پخته باشد؛ و اگر چنين باشد، نيك به خويش خنديده است كه نداند يوسفي را به چنان بي‌بها كلافي نفروشند.[xi] ظاهرا اين قدرم – البته تا آن روز – عقل و درايت[xii] بود كه بدانم بي خزانه‌اي ز گنج قارون بيش، سوداي دست در آن كمر زركش كردن[xiii] فسوس خويش كردن است؛ نه؛ هرگز؛ هرگز رهايش نخواهم كرد اين قطره‌ي محال‌انديش را كه «خيال حوصله‌ي بحر»[xiv] در سر بپزد و اما ماجراي اجابت آن نامه، آن نامه، آن نامه... شوخي غريبي است؛ تنها؛ همين و نه ديگر هيچ.

بگذريم؛ فعلا سر آن ندارد اين حكايت درازدامن كه پايان يابد؛ پاياني در كار نيست؛ اين قصه را بگذاريم كه شب بيگاه است و هم‌سفران در انتظار.

چه مي‌گويم؟ كدام هم‌سفر و كدام انتظار؟ در سالن حجاج اشباحي در آمد و شدند. نه مي‌بينمشان و نه مي‌بينندم. حكايت صحراي محشر است؛ همه به خويش مشغولند و كس را پرواي كس نه؛ و از آن ميان يكي مي‌خواند كه:

سرگردانم زهجر، معلومم نيست                           در پاي كه افتم كه به دستت آرم؟[xv]

نمي‌دانم اين كيست كه چنين مي‌خواند؛ اما هر كه هست، از روي صحيفه‌ي گشوده‌ي دل من مي‌خواند و طنينش تنها مرا به شوق مي‌آرد كه هيچ كس... راستي من اين جا چه مي‌كنم؟ چرا آمده‌ام؟ با كه؟ از كجا؟ هيچ جا را نمي‌شناسم. اينان كه اين سوي و آن سويند، هر يك دفتري و دستكي و شماره‌اي و نشاني كارواني دارند و مي‌دانند كجا دارند مي‌روند اما من نه؛ نه مرجعي مي‌شناسم و نه ملجائي و نه راهي؛ از خويش گمم؛ بماند؛ از نظر اينان، ماموران، اگر گم‌شده باشم، چه؟ وسواس غريبي بر جانم افتاده است؛ نه از آن كه سر از پا نمي‌شناسم؛ نه؛ اين سهل است؛ اين هميشه‌ي من است، اين مدامِ من است، اين

شوري است كه از ازل مرا در سر بود                    كاري است كه تا ابد مرا در پيش است[xvi]

غم آنم نيست. غمم از اين است كه ديگران، بيگانگان عالم عشق، پي به اين گم‌بودگي ببرند. اگر از من بپرسند، چه خواهم گفت؟ آيا از اين مي‌ترسم كه من يضلل‌الله فلا هادي له و يذرهم في طغيانهم يعمهون[xvii]شامل شود مرا؟  نه؛ يقينا نه. بگذار او چنينم بخواند؛ مگر همو نبود كه ظلوم جهولم[xviii] خواند در ملا؛ و  هنوز كه هنوز است فضاي سينه‌ از عطر كلام او – اگر چه با معيارهاي اين جايي، تلخ –  پر است؟ ترسم از نامحرمان است. آخر او كه به اينان نگفته است كه پنهاني مرا به خويش خوانده و از آن راز كسي آگاه نه. مگر من مي‌توانم گفت آن راز عزيز را؟ و مگر آن‌ها خواهند پذيرفت؟ خواهند پذيرفت كه انگشت لطيفي اشارت كرد و دور از چشم‌هاي ديگر گفت: « همه رفتند و خلوت شد برون آ»[xix]

اي آن كه بدين حديث ما مي‌خندي                  مجنون نشدي، هنوز دانشمندي[xx]

و هم از اين روست اگر بر آن‌ها حرجي نيست؛ اما اين دلهره غريب است. به كدام گروه بپيوندم؟ آيا باز هم،

يار بارافتاده را در كاروان بگذاشتند                      بي وفا ياران و بربستند بار خويش را؟[xxi]

باز اين چه سخن است؟ چرا اين همه متوقع؟ «اي گله بيش كرده تو»،[xxii] چرا گله؟ از كه گله مي‌كني؟ مگر در فرودگاه مهرآباد همين احساس را نداشتي؟ مگر آن جا نيامدند؟ دستت را نگرفتند؟ مگر تو رفتي؟ تو پيدا كردي؟ مگر همان جا نبود كه آن جوان آمد و ...؟ پس چرا نگراني؟ يادت مي‌آيد از آن روز كه با صداي بلند آواز در دادي كه

كرديم نامزد به تو نابود و بود خويش                گشتيم هيچ‌كاره به ملك وجود خويش[xxiii]

تا امروز كه سال‌هاي سال از آن گذشته... بگذريم.

اين واقعه را سخت نگيري شايد         از كوشش عاجزانه چيزي نايد

از رحمت ايزدي كليدي بايد                    تا قفل چنين واقعه را بگشايد[xxiv]

پس بگذار  كودك بهانه‌گير دل شوريده را به چيزي ديگر سرگرم كنم:

سمت راست من دري است شيشه‌اي و نيم گشاده؛ از شيشه كه مي‌نگرم، عده‌اي باربر را  بي وقفه در آمد و شد مي‌بينم. از مقابل، از روبه‌روي من مي‌آيند و از دري ديگر در سمت چپشان خارج مي‌شوند. عمامه‌هاي شير شكري، شير قهوه‌اي، نباتي و سفيد بر سر بسته‌اند و غالبا همه‌ي عمامه‌ها چركين؛ تنها گروهي اند عمامه بسته با روپوش و شلواري سبز و نشان مكتب‌الوكلاﺀ الموحد بر پشت لباس چاپ شده؛ اين نشانه برايم آشنا مي‌نمايد؛ كجا ديده‌ام؟ نمي‌دانم. رو به روي اين در شيشه‌اي ايستاده‌ام و در بهتي ناپيداكرانه خودم را مي‌نگرم كه چند گام آن سوتر ايستاده است و چشم‌هايش در چشم‌خانه دودو مي‌زند. به دنبال كدام گم‌شده مي‌گردد؟ هم‌سفري مي‌جويد؟ كسي نيست؛ گويا همه رفته‌اند؛ سالن دارد اندك اندك خالي مي‌شود؛ او هم، نيمه‌ي اين جهاني‌اش- كه اضطراب خورد و پوش و هست و نيست دارد- در تدارك رفتن است اما نمي‌داند براي رفتن بايد چه كند و از كدام سو برود. افراد مكتب‌الوكلاﺀ الموحد با چرخ‌دستي‌هاي حاوي بار مسافران از همين جا بيرون مي‌روند؛ راه خروج بايد همين باشد. هر بار كه خيز برمي‌دارد تا راهيِ خارج سالن شود، ماموري، باربري، كسي پا پيش مي‌گذارد و بي آن كه توضيحي بدهد، راه را با دست سد مي‌كند و او، آن آسيمه‌سر، سرآسيمه‌تر از آن است كه معناي اين حركت را بداند؛ باز گامي به پس مي‌نهد و گامي به پيش. دربان مي‌پندارد كه در پي يافتن چرخ دستي است؛ از اين رو يكي فراهم مي‌آورد و به او پيش‌كش مي‌كند. چه بايد كرد با آن؟ نمي‌داند و مامور هم هيچ توضيحي نمي‌ده؛ تنها به اشاره‌ي انگشتي، چيزي را در يگ گوشه‌ي سالن به او مي‌نماياند – تنها چيزي را كه آن جا افتاده است - و چهره‌اي پرسشگر به خويش مي‌گيرد و او، پس از بارها تردد اين اشارات، سر كه برمي‌گرداند، ساك سفري‌اش را- كه در تهران به هواپيما سپرده بود- آن جا مي يابد و تازه مي‌داند كه معناي آن اشارات و اين چرخ دستي چيست.

همه جا كه مي‌شد نوشت، نوشته‌اند: «مجانا»؛ مخصوصا روي چرخ دستي‌ها. همه‌ي خدمات حمل و نقل بار و بنديل مسافر رايگان است. او هنوز همان‌جاست و اما اينك به آهنگ مستم مستم مستم مي‌رقصد؛ يكي از افراد free service  به او نزديك مي‌شود؛ مي‌خواهد چيزي به او بگويد؛ بي فايده است؛ از همان راه كه آمده، بر مي‌گردد. در برگشت، هر گام كه پيش مي‌نهد، سر را بر مي‌گرداند و به او مي‌نگرد. چيزي در چهره دارد كه فقط آن دو مي‌فهمند. مرا با اين كنايه‌هاي آشنا كاري نيست.

ناگهان از آن سوي سالن، از انتها- كه به در خروجي منتهي مي‌شود- كسي فرياد مي‌زند، با طنزي در كلام:

«به جاي نوشتن خاطرات بار و بنديلت را پيدا كن؛ منتظريم.»

ساك در گوشه‌اي افتاده است؛ كسي بار اضافي نمي‌خواهد؛ خيال همه از اين بابت راحت است؛ آن را بر مي‌داريم و راه مي‌افتيم.

اين جا بازديد اصلي است ؛ همان جا كه همه را از آن مي‌ترسانند. به ما گفته بودند كه اين‌ها شوخي بردار نيستند؛ بهتر است با آن‌ها نپيچيد؛ سفرنامه‌هاي اخير هم در يكي دو مورد به اين موضوع اشاره كرده‌بودند. هر چه هست بايد از اين جا هم گذشت. آن جا كه من مي‌خواستم به اشتباه ميان بر بزنم، به اين متهم شده‌بودم كه مي‌خواهم از گمرك بگريزم و لابد چيزهايي با خود دارم كه... .

هنوز صف بود و آدم‌هاي ايستاده در صف؛ تا بخواهي سفرنامه همراه داشتم؛ همان‌ها كه برخي همراه داشتنشان را جرم مي‌دانستند؛ از جلد حج دكتر شريعتي خوني سيلاب‌وار شرّه مي‌كرد و تا نيمه‌هاي جلد را خونين مي‌ساخت؛ گفته بودند اين يكي در رديف كتاب‌هاي ضاله است. نوبت كه به من رسيد، چراغ روشن را دوباره يافتم؛ خواندن اسامي ماموران از روي نشان سينه‌شان؛ دقيق و درست به هدف. انگار موهبتي است كه آدمي خود را آن جا بر زبان‌ها جاري ببيند كه انتظار ندارد؛ با لب‌خندي بر لب. كتاب‌ها را از ساكم درآوردند؛ كپه كردند؛ كوچك‌ترها- كه اسمشان را از روي سينه‌شان خواندم- با بزرگ‌ترها شور كردند و كتاب‌ها را - همان طور كه برداشته‌بودند- با احترام در ساك چيدند و ساك را بستند و تحويلم دادند؛ چه‌ها كه در سفرنامه‌ها نخوانده بودم!

 از اين خوان هم گذشتم؛ آن سوتر كسي گذرنامه‌ام را گرفت و در ازاي آن كارتي– كه نمي‌دانم كي و كجا و چگونه آماده شده بود - با تصوير خودم و پرچم جمهوري اسلامي بر سينه‌ام الصاق كرد و راه خروج ( يا ورود؟ ) را نشانم داد.

بين من و مدينه فقط يك در شيشه‌اي است و نه بيشتر. از شوق دارم سراسيمه مي‌شوم؛ و اينك اين يك قدم؛ راستي اهل مدينه چه‌گونه پاي بر اين خاك پاك مي‌گذارند؟

و اكنون نفس كشيدن در هواي مدينه؛ ريه‌ها را از عطر آن مي‌انبارم؛ مدينه‌ي واقعي اين است؟ و البته

باورم نيست ز بدعهدي ايام هنوز                 قصه‌ي غصه كه در دولت يار آخر شد[xxv]

باور كنم كه پاي بر خاك مقدس مدينه نهاده‌ام؟ كاش همه‌ي اين چشم‌ها بسته مي‌بود؛ كاش همه‌ي بزرگان، كودك بودند؛ نمي‌گويم كاش آن‌ها نمي‌ديدند؛ مي‌گويم كاش من نمي‌ديدم كه آنان دارند مي‌بينند؛ و لابد مي‌دانيد چه مي‌خواستم كرد در آن تاريكي شب؛ مي‌خواستم مدينه را در آغوش بگيرم و تنگ در بر بفشارم؛ هيهات؛ كه اسير ملاحظات قراردادي وضع شده از پيشيم؛ هيهات.

 

 

 

 

 

 



[i] - حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي                من از آن روز كه در بند توام آزادم

[ii] -  حافظ،                  ديدار شد ميسر و بوس و كنار هم                از بخت شكر دارم و از روزگار هم

[iii] - حافظ، از غزل:                 غم زمانه كه هيچش كران نمي‌بينم                                دواش جز مي چون ارغوان نمي‌بينم

[iv] - ان ليس للانسان الا ما سعي. ان سعيه سوف يري/ نجم 39-40  حاصل انسان چيزي جز آنچه براي آن مي‌كوشد، نيست و به زودي نتيجه‌ي كوشش خود را خواهد ديد.

[v]- حافظ، از غزل:                حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست   باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست

[vi] - بخور تا تواني به بازوي خويش                 كه سعيت بود در ترازوي خويش                 سعدي، بوستان

[vii] - مولوي، كليات شمس، از غزل:

مرا در دل همي آيد كه من دل را كنم قربان                نبايد بددلي كردن ببايد كرد اين فرمان

[viii] - سعدي، گلستان

[ix] -  سعدي، لاابالي چه كند دفتر دانايي را؟                       طاقت وعظ نباشد سر سودايي را

[x] - فخرالدين عراقي، رباعي:

زان پيش كه اين چرخ معلا كردند                  وز آب و گل اين نقش معما كردند       

جامي ز مي عشق تو بر ما كردند                     صبر و خرد ما همه يغما كردند

[xi] - گفت يوسف را چو مي بفروختند                               مصريان از شوق او مي سوختند

چون خريداران بسي برخاستند                    پنج ره هم‌سنگ مشكش خواستند

زان زني پيري به خون آغشته بود                   ريسماني چند درهم رشته بود

در ميان جمع آمد در خروش                       گفت: «اي دلال كنعاني فروش

ز آرزوي اين پسر سرگشته‌ام                   ده كلاوه ريسمانش رشته‌ام

اين ز من بستان و با من بيع كن                       دست در دست منش نه بي سخن»

خنده آمد مرد را گفت: «اي سليم